دموكراسي معقولترين شكل حكومت است. زيرا در اين حكومت "هركسي حاضر است كه دولت بر اعمال او نظارت كند ولي اجازه نمي‌دهد كه دولت بر افكار و انديشه او مسلط شود؛ يعني چون هر كس يكسان فكر نمي‌كنند، راي اكثريت (در اعمال نه افكار) قدرت قانوني پيدا مي‌كند." پايه قشون در حكومت دموكراسي بايد بر روي خدمت سربازي عمومي ‌باشد و مردم هنگام صلح اسلحه خود را نگه دارند؛ پايه مالي او نيز بر روي ماليات شخصي بايد باشد. عيب دموكراسي در اين است كه مي‌كوشد تا قدرت را معتدل سازد و براي اجتناب از اين، راهي نيست جز آنكه خدمات را به مردم صاحب "مهارت و شايستگي تربيت شده" بسپارند. عدد و اكثريت به تنهايي نمي‌تواند ايجاد خرد و حكمت كند و ممكن است بهترين خدمات را به كسي بسپارد كه بالاترين تملق و چاپلوسي را داشته باشد. "چون وضع اكثريت هميشه ناپايدار است، كساني را كه اين كار را آزموده‌اند مجبور مي‌كند كه خود را كنار بكشند؛ زيرا اكثريت عامه با احساسات رام مي‌شوند نه با عقل." از اين جهت حكومت دموكراسي در معرض عوام‌فريباني قرار مي‌گيرد كه هر يك پس از ديگري مدت كوتاهي به حكومت مي‌رسند؛ و مردم شايسته نمي‌خواهند نام خود را در جدولهايي ثبت كنند كه حكم درباره آن با اشخاص پايين‌تر است. دير يا زود مردم شايسته‌تر و كافي‌تر بر ضد چنين روشي اقدام مي‌كنند، گرچه در اقليت باشند. "به عقيده من از اينجاست كه حكومتهاي دموكراسي تبديل به حكومتهاي اشرافي مي‌شود و اين حكومتها نيز به طول زمان به حكومت مطلقه بدل مي‌گردد." بالاخره مردم استبداد را به هرج و مرج ترجيح مي‌دهند. تساوي در قدرت وضع ناپايداري است. مردم طبيعتاً يكسان نيستند؛ و "آنكه مي‌خواهد در ميان نامساويها مساوات برقرار كند، طالب امر پوچي است." دموكراسي بايد مسئله ديگري را حل كند و آن اينكه چگونه جدول بهترين و با استعدادترين اشخاص را تهيه كند تا مردم از ميان آن شايسته‌ترين و باتربيت‌ترين افراد را انتخاب نمايند تا زمام حكومت مردم را به دست گيرند.