فهرست دعا ها صحیفه سجادیه

 

آثار نماز شب در دنیا

آثار نماز شب در دنیا

نماز شب که یکی از عبادات خالص اولیای خدا و از برنامه های سازنده اسلامی به شمار می رود انسان را به وادی معنویات نزدیکتر می کند. نماز شب درس خودسازی و خلوت کردن با خالق خود را که از نیازهای طبیعی انسان است به انسان می آموزد ،نماز شب تاثیر بسزایی در سه عالم دارد هم در دنیا و هم در برزخ و هم در قیامت.

 

تاثیر نماز شب در دنیا، ابعاد گسترده ای دارد هم تاثیر در زندگی شخصی و اجتماعی و سیاسی، و هم تاثیر در باطن و ظاهر انسان دارد.نماز شب رفع  مشکلات و گرفتاری و رفع بیماری های روحی و جسمی را نیز در برمی گیرد.

 

در اینجا چند نمونه از احادیثی که از معصومین علیهم السلام در مورد آثار نماز شب رسیده است را بیان می کنیم:

 

1- بازداشتن از گناه

یکی از آثار نماز شب بازداشتن انسان از گناه است.بهترین وسیله ای که مانع گناه انسان می شود و قرآن کریم و روایات ائمه معصومین علیهم السلام آن را امضا کرده است نماز است.

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند:  « فإنّ صلاة الیل مِنهاةٌ عنِ الاثم؛ نماز شب  انسان را از گناه باز می دارد.»

 

بعضی ها به نماز یومیه اکتفا می کنند و می گویند همین نماز ما را بیمه می کند لازم نیبست کمه نماز شب بخوانیم و یا اهمیت نمی دهند. می بینیم که اولیای خدا که پاک هستند  و گرفتار گناه نشدند به وسیله همین نماز یومیه  و نماز شب است. هر کدام از این ها خواص خود را دارد. بزرگان و مردان شب، انتظار شب را می کشند. اگر گناه و خطایی در طول روز انجام  دهند نماز شب آن را پاک می کند. مکمل نماز یویمیه ، نماز شب است.

 

امام باقر علیه السلام فرمودند: «إنما جُعِلَت النّافلةُ لِیُتَمِّ بها ما أفسَدَهُ من الفریضة؛ همانان (نماز) نافله را به خاطر این جهت قرار دادند که جبران فساد نمازهای واجب را کند.» (1)

 

2- ریزش گناهان

 

یکی دیگر از آثار نماز شب ریزش گناهان است.نماز حسنه ای است که در دل های مومنین وارد شده و آثار معصیت و تیرگی هایی که دلهایشان از ناحیه سیئات کسب کرده از بین می برد.

در قرآن کریم آمده است: «و اقم الصلوة  طرفی النهار و زلفا من الیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکری للذکرین؛ نماز بگزار در آغاز و انجام روز و ساعاتی از شب، زیرا نیکی ها بدیها را از میان می برند این تذکری است برای انها که اهل تذکرند.» (2)

 

این نشان دهنده اهمیت و تاثیر و قدرت نماز است و این یک فضل و لطف الهی است در حق بندگان. خداوند  دوست ندارد  بندگانش آلوده به گناه شوند و اگر هم گناه کردند برای محو آن گناه به ما دستور داده نماز بخوانید . این به این معنا نیست که ما گناه کنیم بعد نماز بخوانیم تا آن گناه از بین برود بلکه این یک فرصت و امتیاز و فضلی است برای بندگان  که اگر سهوا گناه نمودند و اصرار  بر گناه نداشتند از آن استفاده نمایند.

 

امام صادق علیه السلام می فرماید:  « صلاة المومن بالیل تذهب بما عمل من ذنب بالنهار؛ نماز شب گناهانی را که مومن در روز مرتکب شده است را از بین می برد.»(3)

 

3- رفع مشکلات و گرفتاریها

یکی دیگر از آثار نماز شب رفع مشکلات و گرفتاریها است،در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمده است: «ای مردم هیچ کس از شما نیست مگر اینکه مشکلات و گرفتاریها همچون کمربندی او را محاصره کرده است. پس زمانی  که دو سوم شب گذشت و یک سوم آن باقی ماند ملکی بر او وارد می شود و به او می گوید: ذکر خدا بگو که صبح نزدیک است. پس چنانچه او حرکت کرد و ذکر خدا را گفت یک گره از گرفتاریهایش گشوده می شود و اگر او بلند  شد و وضو گرفت و داخل نماز شد همه گرفتاریها از او گشوده می شود پس صبح می کند در حالی که همچون مردمک چشم (روشن و پاکیزه) گردیده است.»(4)

 

4- کسب نور دائم از بیداری شب

حضرت عیسی می فرماید: « طوبی للذین یتهجدون من الیل . اولئک الذین یرثون النور الدائم من اجل انهم قاموا فی ظلمه الیل؛ خوشا به حال کسانی که شب را بیدار می مانند . اینانند که نور دائم را از آن رو که در تاریکی شب به پا خاسته اند به ارث می برند.»(5)

 

 

نماز شب

 

 

5- نورانیت و زیبایی صورت

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: « من کثرت صلاته بالیل حسن وجهه بالنهار؛ هر که بیشتر نماز شب بخواند هنگام روز زیبا و نورانی است.»(6)

 

6- به اجابت رسیدن دعا

از دیگر آثار نماز شب استجابت دعا است،امام صادق علیه السلام می فرماید: « کسی که در قنوت نمازوتر, چهل مومن و سپس برای خود دعا کند خداوند دعاهای وی را مستجاب می گرداند.»(7)

 

7- گشایش درهای آسمان

از دیگر آثار نماز شب گشایش درهای آسمان است.حضرت هادی علیه السلام می فرمود: «گاه هست که بنده برای نماز شب برخیزد و خواب بر وی غلبه کند چندان که او را به راست و چپ کشاند و گاهی چانه اش به سینه اش رسد، حق تعالی امر فرماید که درهای آسمان را بگشایند و فرشتگان را ندا دهند که نظر کنید که این بنده من در راه نزدیکی به من چه سختی ها می کشد در چیزی که بر وی واجب نساخته ام به امید سه چیز: یا گناهش را بیامرزم یا توبه روزیش گردانم و یا رزق و روزی او را زیاد کنم. ای فرشتگان شما را گواه می گیرم که من همه را بدو عطا کردم» (8)

 

8- درمان بیماریها

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: «بر شما باد به اقامه نماز شب، زیرا نماز شب سنتی است از پیامبرتان رسول خدا . نماز شب عادت و رسم صالحان و پاکان است که قبل از شما بودند و نماز شب موجب دفع بلا و بیماریها و دردها از بدن می شود.»(9)

 

9- زیاد شدن روزی

امام صادق علیه السلام فرمودند:  «نماز شب روزی را جلب می کند.» (10)

 

10- خوشبویی بدن

امام صادق علیه السلام می فرماید: «صلوه الیل تطیب الریح؛ نماز شب انسان را خوشبو می کند»(11)

 

كیفیت نماز شب

نماز شب مجموعاً یازده ركعت است:

1. هشت ركعت آن، كه دو ركعت، دو ركعت، مانند نماز صبح خوانده می شود یعنی چهار دو ركعتی به نیت نماز شب می باشد.

 

2. دو ركعت نماز شفع: بهتر است در ركعت اول آن بعد از حمد، سوره «ناس» و در ركعت دوم بعد از حمد، سوره «فلق» خوانده شود.

 

3. یك ركعت نماز وتر: بعد از حمد سه بار سوره «توحید» و یك بار سوره «فلق» و یك بار سوره «ناس» بخوانیم و می‌توان یك سوره تنها خواند، سپس دستها را برای قنوت به سوی آسمان بالا می بریم و حاجات خود را از خدا می خواهیم.

-و برای چهل مؤمن دعا می كنیم(چهل بار بگویید ( اَللّهُمَّ اِغْفِر لِلْمومِنینَ وَ اَلْمومِناتْ وَ اَلْمُسلِمینَ وَ اَلْمُسلِماتْ )

 

-و طلب مغفرت می كنیم و هفتاد مرتبه می گوییم: «استغفرالله ربّی و اتوبُ الیه».

از پروردگار خود طلب آمزرش و مغفرت می كنیم و به سوی او بازگشت می نمایم.

 

-آن گاه 7 بار می گوییم «هذا مقامُ العائذٍٍِ بكَ منَ النّارِ»؛ (این است مقام كسی كه از آتش قیامت به تو پناه می برد)

 

-و بعد از آن 300 مرتبه می گوییم: «العفو» و سپس می گوییم: «ربّ اغفرلی و ارحمنی وتُب عَلیَّ انّكَ انتَ التّوابُ الغفُورُ الرّحیم».[4]و سپس ركوع + سجده + تشهد + سلام .در پایان نماز شب تسبیحات فاطمة زهرا (س) را میگوئیم.

مسائل روزه در سفر

یكى از واجبات بسیار با اهمیت در شریعت اسلام، روزه ماه مبارك رمضان است. خداوند در قرآن كریم مى‏فرماید: یا أیها الذین آمنوا كتب علیكم الصیام كما كتب على الذین من قبلكم تتقون (بقره/183)

 

یعنى نوشته شده است (واجب است) بر شما مؤمنان روزه، همان گونه كه بر كسانى كه پیش از شما بودند، نوشته شد. با همه اهمیت و ویژگى روزه در میان احكام شرعى، مسافر نه تنها از این تكلیف سنگین معاف است، بلكه روزه بر او حرام شمرده شده است. كسى كه به علت سفر، از انجام این فریضه بزرگ الهى، محروم شده، مى‏باید پس از آن كه مسافرت خود را به اتمام رساند، قضاى آن را به جا آورد. حتى مى‏توان از سفر براى فرار از روزه نیز استفاده كرد، زیرا روزه یك واجب شرعى است و تنها از طریق شرعى مى‏توان از آن معاف شد. این نوع افطار كه جنبه شرعى دارد، براى كسانى كه به دلایلى نمى‏توانند یا نمى‏خواهند همه ماه مبارك رمضان و یا بعضى از روزهاى آن را روزه بگیرند، هیچ منع شرعى ندارد.

 

مسائل روزه در سفر

مسائل مهمى كه مربوط به روزه مسافر است غیر از آنچه در مسائل قبل گذشت، بدین قرار است:

1 -مسافرى كه باید نمازش را شكسته بخواند، چنانچه قبل از ظهر از شهر خارج شده باشد، بعد از حد ترخص باید روزه‏اش را نیز افطار نماید و بعد از ماه مبارك و اتمام سفر آن را قضا كند. اما اگر مسافرى در ماه مبارك رمضان، بعدازظهر سفرش را آغاز نماید، دیگر نمى‏تواند افطار كند، بلكه باید آن روز را همچنان روزه باشد، زیرا این رخصت و مجوز مخصوص كسانى است كه قبل از زوال ظهر از موطن خود خارج مى‏شوند. از این رو كسانى كه بعدازظهر از شهر خارج مى‏شوند، چنانچه قبل از غروب افطار نمایند، علاوه بر قضاى آن، باید كفاره آن را نیز بپردازند.

 

2. اگر مسافرى قبل از ظهر به وطن یا محلى كه مى‏خواهد ده روز در آنجا بماند رسید، باید آن روز را روزه بگیرد، البته اگر قبل از آن عملى كه مبطل روزه است، از وى سر نزده باشد. اما اگر قبل از رسیدن به مقصد، كارى كه روزه را باطل مى‏كند (از قبیل خوردن و آشامیدن و غیره) از او صادر شده باشد، دیگر نمى‏تواند آن روز را روزه بگیرد، بلكه باید بعد از ماه مبارك، آن را قضا نماید.

 

3. اگر كسى در شهرى پس از رؤیت هلال شوال (شب عید فطر) به شهر دیگرى سفر نماید كه در آنجا هلال ماه رؤیت نشده و شب آخر ماه رمضان محسوب مى‏شود، وى نیز باید مطابق مردم آن دیار، این روزه را روز آخر ماه رمضان محسوب نموده و روزه بگیرد.

 

4. مواردى كه روزه براى مسافر نه تنها حرام نیست بلكه واجب یا جایز است، از جمله آن موارد:

 

الف. روزه نذرى كه مقید به سفر باشد، لذا واجب است در سفر طبق نذر خود روزه بگیرد.

ب. سه روز، روزه بدل از قربانى حج، یعنى كسى كه در حج قربانى نداده است، واجب است و در سفر حج سه روز و پس از بازگشت به وطن، هفت روز روزه بگیرد.

ج. سه روز روزه در مدینه براى قضاى حاجت، براى مسافرین مستحب است.

د. و موارد دیگر.

نماز های نافله روز و شب:

 

نماز های نافله روز و شب:

۱- نافله ظهر :وقت آن قبل از نماز ظهر و چهار نماز دو رکعتی است

  ۲- نافله عصر : وقت آن قبل از نماز عصر و چهار نماز دو رکعتی است
۳- نافله مغرب : وقت آن بعد از نماز مغرب و دو نماز دو رکعتی است .

۴- نافله عشاء : وقت آن بعد از نماز عشاء و دو رکعت نماز نشسته است .

۵- نافله صبح : وقت آن قبل از نماز صبح و دو رکعت است

۶ - نافله شب : هشت رکعت است و وقت آن بعد از نیمه شب شرعی تا اذان صبح است .

نماز شب

 نماز شباز نماز‌های مستحب در شریعت اسلام است که بسیار تاکید شده و برای آن پاداشهای بسیاری ذکر گردیده است.نماز شب نمازیس

نماز شب یازده رکعت است :

  1. هشت رکعت به نیت نماز شب ( چهار نماز دو رکعتی مانند نماز صبح )
  2. دو رکعت به نیت نماز شفع ( بهتر است در رکعت اول آن بعد از حمد، سوره ناس و در رکعت دوم بعد از حمد، سوره فلق خواند شود)
  3. یک رکعت نماز وتر، طریق نماز و شرح آن به این صورت است که :

بعد از حمد سه بار سوره توحید و یک بار سوره فلق و یک بار سوره ناس را می خوانیم ( می توان یک سوره ی تنها خواند )

بعد از خواندن سوره دست ها را برای قنوت به سوی آسمان بالا می بریم و حاجات خود را از خدا می خواهیم.

آن چه در قنوت می گوییم :

  • هفتاد بار استغفار کنید و بگویید :

اَستَغفرُالله ربی و اَتوبُ اِلَیه . ( از پروردگار خود طلب آمرزش و مغفرت می کنم و به سوی او بازگشت می نمایم )

  • هفت بار بگویید :

هذا مَقامُ الْعائِذِ بکَ منَ النّار ( این است مقام کسی که از آتش قیامت به تو پناه می برد )

  • سیصد مرتبه بگویید:

اَلْعَفو، و سپس بگویید : ربِّ اغْفِرلی و الرحَمنی و تُبْ عَلَیَّ اِنَّکَ انتَ التَّوّابُ الْغَفورُ الرَّحیم .

  • برای چهل مومن دعا کنید و بگویید : اللهمَّ اَغْفِر لِفُلانِ؛ پس به جای فلان، اسم آن مومن را بگویید، هم برای مومنینی که در دنیا هستند و هم مومنینی که از دنیا رفته اند.

دعا کردن برای مومنین می تواند به دو صورت ذکر شود :

همه مومنین را مد نظر قرار داده و چنین بگویید : اَللهمَّ اغْفِرْ لِلْمُومِنین وَ الْمُؤمِنات .

یا نام چهل شخص را ببرید.

  • می‌توان بدون سوره یا قنوت خواند.
  • اگر وقت تنگ باشد می‌توان فقط به شفع و وتر یا وتر تنها اکتفا نمود.
  • چنانچه مقداری از نماز شب را خوانده باشد و اذان صبح (طلوع فجر) سر رسد می تواند بقیه نماز شب را هم به نیت اداء بخواند.
  • خواندن دو رکعت نافله صبح از شفع و وتر افضل است.
  • برای عمل به اعمال مستحبی دیگر در نماز شب به کتب مبسوطه رجوع فرمائید.

وقت نماز شب [ویرایش]

وقت نماز شب از نیمه شب است تا اذان صبح و بهتر است نزدیک اذان صبح خوانده شود.[۱]

 

واقعه جنگ جمل

 

حضرت علی علیه السلام در نخستین روزهای حكومت خویش، مشغول پاكسازی محیط جامعه اسلامی از حكام خود كامه ای شد كه بیت المال مسلمانان را تیول خویش قرار داده، بخش مهمی از آن را به صورت گنج در آورده بودند و بخش دیگر را در راه مصالح شخصی خود مصرف می كردند و هر كدام در گوشه ای، حاكمی خود مختار و غارتگر شده بودند.

همزمان با این پاكسازی ، عده ای از اصحاب توقع داشتند كه حضرت مسئولیت هایی از حكومت را به آنان بسپارد. از جمله طلحه و زبیر را می توان نام برد. آنان از این كه در حكومت علی علیه السلام به استانداری منطقه ای منصوب شوند ناامید شدند. از طرف دیگر، از جانب معاویه به هر دو نفر آنان نامه ای، به یك مضمون رسید كه آنان را " امیرالمومنین" خوانده  و یادآور شده بود كه از مردم شام برای آن دو بیعت گرفته است و باید هر چه زودتر شهرهای كوفه و بصره را اشغال نمایند، پیش از آن كه فرزند ابوطالب بر آن دوشهرمسلط شود و شعار آنان در همه جا این باشد كه خواهان خون عثمان هستند و مردم را برگرفتن انتقام او دعوت كنند ، این دو صحابی ساده لوح، فریب نامه معاویه را خوردند و تصمیم گرفتند كه از مدینه به مكه بروند و در آنجا به گردآوری افراد وساز و برگ جنگ بپردازند. آنان برای اجرای نقشه معاویه به حضور امام علیه السلام رسیدند و گفتند: ستمگری های عثمان را درامورمربوط به ولایت و حكومت مشاهده كردی و دیدی كه وی جز به بنی امیه به كسی نظر و توجه نداشت. اكنون كه خدا خلافت را نصیب تو ساخته است ، ما را به فرمانروایی بصره وكوفه منصوب نما. امام فرمود: آنچه خدا نصیب شما فرموده است به آن راضی باشید تا من در این موضوع بیندیشم. آگاه باشید كه من افرادی را برای حكومت می گمارم كه به دین و امانت آنان مطمئن و از روحیات آنان آگاه باشم."

طلحه و زبیربا شنیدن این سخن، بیش از پیش مأیوس شدند، چرا كه امام اعلام كرده بود كه به آن دواعتماد ندارد. لذا جهت سخن را دگرگون كردند و گفتند: پس اجازه بده ما مدینه را به قصد عمره ترك كنیم. امام علیه السلام فرمود:" در پوشش عمره هدف دیگری دارید؟" آنان به خدا سوگند یاد كردند كه غیر از انجام عمره هدف دیگری ندارند. امام فرمود:" شما در صدد خدعه و شكستن بیعت هستید. آنان سوگند خود را تكرار كردند و بار دیگر با امام بیعت نمودند. وقتی آن دو خانه علی علیه السلام را ترك كردند، امام  به حاضران در جلسه فرمود:" می بینم كه آنان در فتنه ای كشته می شوند."(1)

ابن قتیبه می نویسد:

" هر دو پس از خروج از خانه علی در مجمع قریش گفتند:" این پاداش ما بود كه علی به ما داد! ما بر ضدعثمان قیام كردیم و وسیله قتل او را فراهم ساختیم، در حالیكه علی در خانه خود نشسته بود. حال كه به خلافت رسیده است دیگران را بر ما ترجیح می دهد.

طلحه و زبیر با آن كه سوگندهای شدیدی در خانه امام علیه السلام یاد كرده بوند، پس از خروج از مدینه در میان راه مكه به هر كس رسیدند، بیعت خود را با علی علیه السلام انكار كردند.(2)

بازگشت عایشه از نیمه راه مدینه به مكه

درهنگام محاصره خانه عثمان از طرف انقلابیون مصری و عراقی، عایشه مدینه را به عزم حج ترك گفت و در مكه بود كه خبر قتل عثمان را شنید ، ولی خبر نرسید كه مسئله خلافت پس از قتل خلیفه به كجا منجر شد. از این جهت تصمیم گرفت كه مكه را به عزم مدینه ترك گوید.

در مراجعت از مكه، در منزلی به نام" سرف " با مردی به نام "ابن ام كلاب"ملاقات كرد و از اوضاع مدینه پرسید. وی  گفت كه محاصره خانه خلیفه هشتاد روز به طول انجامید و سپس او را كشتند و بعد از چند روز با علی علیه السلام بیعت كردند.

وقتی عایشه از اتفاق مهاجرین و انصار بر بیعت با امام آگاه شد، سخت برآشفت و گفت: ای كاش آسمان برسرم فرو می ریخت. سپس دستور داد كه كجاوه او را به سوی مكه باز گردانند، در حالی كه نظر خود را درباه عثمان دگرگون كرده بود و می گفت: به خدا سوگند، عثمان، مظلوم كشته شده است و من انتقام او را از قاتلان او می ستانم.

آن مرد ِ گزارشگر به او گفت: تو نخستین كسی بودی كه به مردم می گفتی عثمان كافر شده است و باید اورا بكشند. اكنون چه شده كه از سخن نخست خود بازگشتی ؟ وی در پاسخ گفت: " قاتلان عثمان او را توبه دادند و سپس كشتند. درباره عثمان همه سخن می گفتند و من نیز می گفتم، اما سخن اخیر من بهتر از سخن پیشین من است."(3)

پایگاه مخالفان امام علیه السلام

پس از قتل عثمان و بیعت مردم با امام، سرزمین مكه مركز مخالفان آن حضرت به شمار می رفت و افرادی كه با علی علیه السلام مخالف بودند یا از دادگری او می ترسیدند ، خصوصاً فرمانداران و استانداران عثمان كه می دانستند امام دارایی آنان را مصادره می كند و آنان را به سبب خیانت هایی كه مرتكب شده اند بازخواست خواهد كرد، همه و همه در مكه در پوشش حرمت حرم خدا گرد آمدند و نقشه نبرد جمل را طراحی نمودند.

هزینه جنگ جمل

هزینه جنگ جمل را استانداران عثمان، كه در دوران حكومت او بیت المال را غارت كرده و ثروت هنگفتی به دست آورده بودند، پرداختند و هدف این بود كه دولت جوان علی علیه السلام را سرنگون كنند و اوضاع به حال سابق باز گردد.

اسامی برخی از این افراد عبارت است از:

1- عبدالله ابی ربیعه، استاندارعثمان در صنعای یمن. او از صنعا به منظور كمك به عثمان خارج شد. و چون در نیمه راه از قتل او آگاه گردید به مكه بازگشت. وقتی شنید كه عایشه مردم را برای گرفتن انتقام خون عثمان دعوت می كند ، وارد مسجد شد و در حالی كه روی تخت نشسته بود فریاد زد: هر كس كه بخواهد برای گرفتن انتقام خون خلیفه در این جهاد شركت كند من هزینه رفتن او را تامین می كنم . او گروه كثیری را برای شركت در نبرد مجهز كرد.

2- یعلی بن امیه، یكی از فرمانداران سپاه عثمان. وی به پیروی از عبدالله پول هنگفتی در این راه خرج كرد. او ششصد شتر خرید(4) و در بیرون مكه آماده حركت ساخت و گروهی را بر آن حمل كرده و ده هزار دینار در این راه پرداخت.

وقتی امام از بذل و بخشش " یعلی" آگاه شد فرمود: فرزند امیه ده هزار دینار را از كجا آورده است؟ جز این است كه از بیت المال دزدیده است؟ به خدا سوگند، اگر به او و فرزند ابی ربیعه دست یابم ثروت آنان را مصادره می كنم و جزء  بیت المال قرار می دهم.(5)

طبری متن ندای خروج كنندگان را چنین نقل می كند:

" آگاه باشید كه ام المؤمنین و طلحه و زبیر ، عازم بصره هستند. هر كس می خواهد اسلام را عزیز گرداند و با كسانی كه خون مسلمانان را حلال شمرده اند، نبرد كند و آن كس كه می خواهد انتقام خون عثمان را بازستاند با این گروه حركت كند و هر كس مركب و هزینه رفتن ندارد، این مركب او و این هزینه مسافرت او. " (6)

شهادت دروغ

بالاخره سپاه آماده حركت شد و به راه افتاد. در راه به سرزمینی به نام "حوأب" رسیدند. وقتی عایشه از نام سرزمین آگاه شد به فرزند طلحه گفت: من باید برگردم، زیرا رسول خدا روزی در میان همسران خود كه من نیز در جمع آنها بودم فرمود:" می بینم كه یكی از شما از سرزمین " حوأب" می گذرد و سگان آنجا براو پارس می كنند." سپس رو به من كرد وفرمود:" حمیرا ، مبادا توآن زن باشی." در این هنگام فرزند طلحه درخواست ادامه مسیر را كرد ولی مؤثر نیفتاد. خواهر زاده او، عبدالله بن زبیر، منافقانه سوگند یاد كرد كه نام این سرزمین " حوأب " نیست. ما حوأب را اول شب پشت سر نهاده ایم . این نوع شهادت دروغ، در نوع خود، در تاریخ اسلام بی سابقه است. پس كاروانیان به مسیر خود ادامه دادند و در نزدیكی بصره برای تسخیر این شهر، كه عثمان بن حنیف از طرف علی علیه السلام استاندار آنجا بود، فرود آمدند.(7)

پی كردن جمل

واقعه جمل در دهم جمادی الثانی سال سی و ششم هجری قمری، رخ داد و هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه آتش نبرد با افتادن جمل عایشه وسرنگون شدن كجاوه او به پایان رسید. جمل عایشه برای نیل به مقاصد شوم به كارگرفته شده بود و با گذاردن هودج  عایشه بر آن، نوعی قداست به آن بخشیده بودند. سپاه بصره در حفاظت و بر پا نگاه داشتن آن كوشش ها كرد و دست های زیادی در راه آن دادند. هر دستی كه قطع می شد، دست دیگری زمام شتر را می گرفت . اما سرانجام زمام شتر بی صاحب ماند و دیگر كسی حاضر نبود كه آن را به دست بگیرد. در این هنگام فرزند زبیر زمام آن را به دست گرفت، ولی مالك اشتر با هجوم بر وی او را نقش بر زمین كرد و مردم از اطراف شتر عایشه پراكنده شدند. امام علیه السلام برای اینكه دشمن با دیدن شتر بار دیگر به سوی او بازنگردند، فرمان پی كردن جمل را صادر كرد. پس،شتر به زمین خورد و كجاوه سرنگون گردید. علی علیه السلام خود را به كجاوه عایشه رسانید وفرمود: " ای عایشه، آیا رسول اكرم صلی الله علیه و آله تو را به این كار سفارش كرده بود؟" او در پاسخ امام گفت:" ای اباالحسن، حال كه پیروز شدی ، مرا ببخش"(8)

حضرت علی علیه السلام پس از جنگ ، عایشه را به همراه برادرش محمدبن ابی بكر و تعدادی از زنان كه مبدل به لباس مردانه بودند راهی مكه نمود.

عایشه در حالی كه بر مركبی سوار می شد، گفت:" افتخار آفریدید و پیروز شدید، همانا تقدیر خدا انجام گرفتنی است."

سرنوشت طلحه و زبیر نیز به مرگ ختم شد كه باعث تأسف حضرت علی علیه السلام شد.

سپس امام علیه السلام باقی مانده روز را در میدان نبرد به سر برد و مردم بصره را دعوت كرد كه كشتگان خود را به خاك بسپارند. به نقل طبری، امام بركشتگان ناكثان از بصره و كوفه نمازگزارد وبر یاران خود كه جام شهادت نوشیده بودند نیز نماز گزارد و آنان را به خاك سپرد. سپس دستور داد كه تمام اموال مردم را به خودشان باز گردانند به جز اسلحه ای كه بر آنها علامت حكومت باشد.(9)

و اینگونه بود كه ناكثان در جنگ با حضرت علی علیه السلام با شكست مواجه شدند.

جنگ جمل

 جنگ جملدر ۱۰ جمادی‌الاولی ۳۶ هجری قمری بین عایشه و تابعانش و علی رخ داد. در این جنگ عایشه بر روی شتری به‌نام عسکر سوار بود از این رو این جنگ جمل (شتر نر) نامیده شد.

در ابتدا طلحه و زبیر در مدینه با علی بیعت نمودند و بعد از مدت کوتاهی بیعت خود را شکستند و راهی مکه شدند. و در آنجا پس از ملاقات با عایشه همسر محمد مردم را به خونخواهی عثمان تحریک نمودند و با حدود سه هزار نفر بسوی بصره حرکت نمودند. از طرفی هم علی با قوای خود آمد و به میان دو صف لشکر رفت و به گفتگو با عایشه و طلحه و زبیر پرداخت. ولی چون گفتگوها بی اثر بود، علی یکی از مسلمانان را با قرآن در میان مخالفان فرستاد تا آنها را به صلح دعوت نماید. آنها شخص فرستاده شده را کشتند و با این عمل آتش جنگ شعله گرفت. در این جنگ تعداد زیادی از هر دو گروه کشته شدند. جنگ با پیروزی علی پایان گرفت.[۱][۲]

سکولاریسم

سکولاریسم (به انگلیسی: Secularism) به صورت کلی به مفهوم ممانعت از دخالت دین در تمامی امور عمومی جامعه است. این تفکر به صورت کلی ریشه در عصر روشنگری در اروپا دارد. ارزش‌هایی مانند جدایی دین از سیاست، جدایی کلیسا و حکومت در آمریکا، و لائیسیته در فرانسه بر پایه سکولاریسم بنا شده‌اند.

اهداف و استدلال‌ها برای قبول سکولاریسم بسیار گسترده‌اند. در لائیسیته اروپایی بحث گردیده که سکولاریسم یک جنبش به سوی مدرنیته و دور شدن از ارزش‌های دینی است. برخی استدلال می‌کنند که سکولاریسم در آمریکا بیشتر به حفظ دین از حکومت پرداخته و در زمینه اجتماعی کم‌کار تر بوده‌است.[۱] در میان کشورها جنبش‌های سیاسی گوناگون سکولاریسم را به دلایل مختلف پشتیبانی می‌کنند.

واژه سکولاریسم برای اولین بار توسط نویسندهٔ بریتانیایی، جورج هالی اوک در سال ۱۸۴۶ استفاده شد. هر چند این اصطلاح تازه بود، ولی مفهوم کلی آزادی که سکولاریسم بر پایه آن بنا شده بود، در طول تاریخ وجود داشته‌است. ایده‌های اولیه سکولار می‌توان در آثار ابن رشد (اورئوس) پیدا کرد. وی و پیروان مکتب اوروئسیسم معتقد به جدایی دین از فلسفه بودند. هالی اوک این ایده جدایی اجتماع از دین را بدون تلاش برای انتقاد عقاید دینی مطرح کرد. هالی اوک یک ندانم‌گرا بود و به نظر خودش سکولاریسم برهانی علیه مسیحیت محسوب نمی‌شد، بلکه مستقل بود. سکولاریسم تنها به این نکته می‌پردازد که راه روشن در حقیقت سکولار است. دانستنی‌های سکولار به طور روشن در همین زندگی پیدا می‌شوند و می‌توانند در همین زندگی آزمون شوند.

دموکراسی

مردم‌سالاری[۱] (به انگلیسی: Democracy) یک روش حکومتی است برای مدیریت کم خطا بر مردم حق مدار[۲] که در آن مردم، نه فرد یا گروهی خاص، حکومت می‌کنند.[۳] گونه‌های مختلف مردم سالاری وجود دارد.میان انواع گوناگون مردم سالاری، تفاوت‌های بنیادین وجود دارد. بعضی از آنها نمایندگی و قدرت بیشتری در اختیار شهروندان می گذارند. در هر صورت اگر در یک مردم سالاری، قانون گذاری دقیق برای جلوگیری از توزیع نا متوازن قدرت سیاسی صورت نگیرد (برای مثال تفکیک قوا)، یک شاخه نظام حاکم ممکن است بتواند قدرت و امکانات زیادی را در اختیار گرفته و به آن نظام مردم سالار لطمه بزند. از «حکومت اکثریت» به عنوان خاصیت اصلی و متمایز کننده مردم سالاری نام برده می شود. در صورت عدم وجود حاکمیت مسؤلیت پذیر، ممکن است که حقوق اقلیت‌های جامعه مورد سؤ استفاده قرار گیرد (که در آن صورت به آن دیکتاتوری اکثریت می گویند.) از اصلی‌ترین روندهای موجود در مردم سالاری های ممتاز می توان به وجود رقابت‌های انتخاباتی عادلانه اشاره کرد. علاوه بر این، آزادی بیان، آزادی اندیشه سیاسی، و مطبوعات آزاد از دیگر ارکان اساسی مردم سالاری هستند که به مردم اجازه می دهند تا با آگاهی و اطلاعات بر حسب علاقه شخصی خود رای بدهند.

محتویات

 [نهفتن

ریشه‌شناسی [ویرایش]

مردم سالاری» مانند بسیاری از اصطلاحات اصلی علم کشورداری(سیاست)، (از جمله خود«سیاست») در اصل واژه‌ای است یونانی که از دو واژه‌ی کوتاه‌تر «دموس» و «کراتوس» تشکیل شده است. هر دو اصطلاح چند معنی دارند[۴]:

  • «دموس» می‌تواند هم به معنای کلیه‌ی شهروندانی باشد که در پولیس یا دولت-شهر زندگی می‌کنند، و هم به معنای «اراذل و اوباش» یا «توده‌ی عوام» و یا «اقشار فرودست» بکار رود.[۵]
  • «کراتوس» می‌تواند هم به معنای «قدرت» و هم به معنای «قانون» باشد که این دو معنای یکسانی ندارند. زیرا می‌توان گروه‌ها یا افرادی را به تصور در آورد که بی‌آنکه به صورت رسمی و مشهود حکومت کنند، دارای قدرت باشند. به این ترتیب، ممکن است در یک دموکراسی صوری که به نظر می‌رسد مردم یا نمایندگان مردم حکومت می‌کنند، توزیع قدرت واقعی کاملاً غیردموکراتیک باشد. یا برعکس، در یک نظام سیاسی که در آن سلطنت یا اشراف به صورت فرمایشی حکومت می‌کنند، شاید این واقعیت آشکار نباشد که قدرت واقعی در دستان مردم است.[۶]

این ابهام در هر دو واژه‌ی سازنده‌ی دموکراسی، از زمان شکل‌گیری مفهوم و واقعیت دموکراسی وجود داشته، و برای درک معنا و تاریخ دموکراسی اهمیت ویژه‌ای دارد.[۷]

مفهوم مردم سالاری [ویرایش]

از دیدگاه نظریه پردازان سیاسی مفاهیم متنوعی برای مردم سالاری وجود دارد.

  • از دیدگاه تقلیل گرایی یا مینی مالیزم، [۸] دموکراسی سیستم حکومتی است که در آن شهروندان به گروهی از رهبران سیاسی حق حکومت را از طریق انتخابات دوره‌ای اعطا می کنند. این نظریه حکومت چند تنی و پلیارشی (polyarchy) نیز نامیده می‌شود.
  • مفهوم جمعی (Aggregative) دموکراسی [۹] اذعان دارد که حکومت باید به تدوین قوانین و سیاست هایی بپردازد که بسیار نزدیک به نظرات میانه مردم باشد، نیمه ای در سمت راست و نیمه‌ای در سمت چپ.
  • مردم سالاری شورایی (Deliberative) بر مبنای این اصل استوار است [۱۰] که دموکراسی حکومت با بحث می‌باشد. دموکرات‌های شورایی ادعا می‌کنند که قوانین و سیاست‌ها می باید بر مبنای استلال‌هایی باشد که تمام شهروندان بتوانند آن را بپذیرند. پهنه سیاست باید جایی باشد که رهبران و شهروندان در آن به مباحثه پرداخته، به یکدیگر گوش فرا داده و نظرات خود را تغییر می‌دهند.
  • مفاهیم فوق به مردم سالاری از طریق نمایندگان آنها اشاره دارد. مردم سالاری مستقیم (Direct) می‌گوید که شهروندان باید مستقیما و نه از طریق نمایندگان خود در ایجاد قوانین و سیاستها مشارکت داشته باشند. فعالیت سیاسی به خودی خود ارزشمند بوده، موجب اجتماعی شدن و فرهیختگی شهروندان شده و مشارکت مردمی می‌تواند نخبگان توانمند را ارزیابی کند. و از همه مهم تر اینکه شهروندان در حقیقت بر خود حکومت نمی‌کنند مگر آنکه خودشان مستقیما قوانین و سیاست‌ها را تصمیم گیری کرده باشند.
  • مفهوم دیگر دموکراسی تساوی سیاسی بین تمام شهروندان می‌باشد. این مفهوم به جوامعی اشاره دارد که در آنها عرف، روش و الگوهایی وجود دارد که به‌عنوان راهنماهایی به سوی تساوی قدرت سیاسی تلقی می‌شوند. اولین و مهم‌ترین این عرفهای اجتماعی عبارت از رخداد منظم، آزاد و آشکار انتخابات می‌باشد که به منظور انتخاب نمایندگانی می‌باشد که پس از انتخاب شدن مدیریت کل و یا عمده سیاستهای عمومی جامعه را عهده دار می‌شوند.

در این دیدگاه ممکن است اشکال شود که اکثریت رای دهندگان برای سیاست تصمیم می‌گیرند نه اکثریت مردم و بنابراین راه بحث در باره اجباری شدن مشارکت سیاسی مثل رای دادن اجباری را باز می نماید. و نیز اشخاص با پشتوانه مالی بیشتر امکان تأثیر گذاری بیشتری در جامعه در مبارزات انتخاباتی داشته و بنابراین ممکن است قوانینی جهت شفاف سازی منابع مالی در اختیار نامزدهای انتخاباتی مورد نیاز باشد.[۱۱]

گونه‌های مردم سالاری [ویرایش]

مردم سالاری نمایندگی به این معناست که تصمیمات مربوط به جامعه، نه بدست اعضای آن، بلکه توسط افراد ویژه‌ای که مردم برگزیده‌اند؛ گرفته می‌شود. شکل‌های گوناگون دموکراسی نمایندگی در بسیاری از سازمان‌ها هم وجود دارد.

نظام‌های دموکراسی نمایندگی چندحزبی در هر یک یا همه این سطوح، هنگامی که رأی‌دهندگان بتوانند از میان چندحزب در فرآیند سیاسی یکی را گزینش کنند، یافت می‌شود. ملت‌هایی که شیوه دموکراسی چندحزبی را برگزیده‌اند، و در آن توده جمعیت بزرگ‌سال از حق رأی در سطوح گوناگون برخوردار است، معمولاً دموکراسی لیبرال نامیده می‌شوند. ایالات متحده آمریکا، کشورهای اروپای غربی، ژاپن، استرالیا، نیوزیلند و هند در دسته دموکراسی‌های لیبرال قرار می‌گیرند.

بعضی از کشورها مانند چین، با این که در آن‌ها تنها یک حزب وجود دارد؛ خود را دموکراسی می‌دانند. در این کشورها، در حالی که رأی‌دهندگان امکان انتخاب از میان احزاب گوناگون را ندارند، انتخابات وجود دارد که از راه آن‌ها نمایندگان در سطوح گوناگون محلی و ملی تعیین می‌شوند. این کشورها در دسته دموکراسی نمایندگی یک حزبی قرار دارند. اصلی که معمولاً در دموکراسی نمایندگی یک حزبی وجود دارد این است که حزب واحد اراده فراگیر اجتماع را بیان می‌کند. به نظر مارکسیست‌ها، احزاب در دموکراسی‌های لیبرال نماینده منافع طبقات گوناگون هستند. در جوامع کمونیستی، تنها یک حزب ضروری شمرده می‌شود؛ بنابراین رأی‌دهندگان، نه از میان احزاب، بلکه از میان نامزدهای انتخاباتی که سیاست‌های گوناگونی دارند؛ نمایندگان خودشان را انتخاب می‌کنند.

در دموکراسی مشارکتی یا دموکراسی مستقیم، تصمیمات به طور جمعی به‌دست افراد گرفته می‌شد. این نخستین گونهٔ دموکراسی بود که در یونان باستان یافت می‌شد. اقلیت کوچکی از جامعه که شهروند نامیده می‌شدند، برای بررسی سیاست‌ها و گرفتن تصمیمات مهم به طور منظم گردهم می‌آمدند. دموکراسی مشارکتی در جوامع امروزی، که توده مردم از حقوق سیاسی بهره‌مندند و برای همه امکان مشارکت فعالانه نیست؛ بسیار محدود است. برخی جنبه‌های دموکراسی مشارکتی هنوز هم کاربرد دارند و سازمان‌های زیادی در این گونه جوامع از این شیوه استفاده می‌کنند. برگزاری رفراندوم‌ها در سطح ملی برای مسائل مورد اختلاف؛ نمونه‌ای از دموکراسی مشارکتی است.

شبه دموکراسی حکومتی است که هرچند در آن مردم حکومت ندارند؛ اما برخی نهادهای دموکراتیک وجود دارند؛ اگرچه سیاست این گونه حکومت‌ها به ظاهر دموکراتیکی است ولی در عمل نهادهای دموکراتیک، خواست مردم را اجرا نمی‌کنند

درباره دموكراسي

 

            دموكراسي معقولترين شكل حكومت است. زيرا در اين حكومت "هركسي حاضر است كه دولت بر اعمال او نظارت كند ولي اجازه نمي‌دهد كه دولت بر افكار و انديشه او مسلط شود؛ يعني چون هر كس يكسان فكر نمي‌كنند، راي اكثريت (در اعمال نه افكار) قدرت قانوني پيدا مي‌كند." پايه قشون در حكومت دموكراسي بايد بر روي خدمت سربازي عمومي ‌باشد و مردم هنگام صلح اسلحه خود را نگه دارند؛ پايه مالي او نيز بر روي ماليات شخصي بايد باشد. عيب دموكراسي در اين است كه مي‌كوشد تا قدرت را معتدل سازد و براي اجتناب از اين، راهي نيست جز آنكه خدمات را به مردم صاحب "مهارت و شايستگي تربيت شده" بسپارند. عدد و اكثريت به تنهايي نمي‌تواند ايجاد خرد و حكمت كند و ممكن است بهترين خدمات را به كسي بسپارد كه بالاترين تملق و چاپلوسي را داشته باشد. "چون وضع اكثريت هميشه ناپايدار است، كساني را كه اين كار را آزموده‌اند مجبور مي‌كند كه خود را كنار بكشند؛ زيرا اكثريت عامه با احساسات رام مي‌شوند نه با عقل." از اين جهت حكومت دموكراسي در معرض عوام‌فريباني قرار مي‌گيرد كه هر يك پس از ديگري مدت كوتاهي به حكومت مي‌رسند؛ و مردم شايسته نمي‌خواهند نام خود را در جدولهايي ثبت كنند كه حكم درباره آن با اشخاص پايين‌تر است. دير يا زود مردم شايسته‌تر و كافي‌تر بر ضد چنين روشي اقدام مي‌كنند، گرچه در اقليت باشند. "به عقيده من از اينجاست كه حكومتهاي دموكراسي تبديل به حكومتهاي اشرافي مي‌شود و اين حكومتها نيز به طول زمان به حكومت مطلقه بدل مي‌گردد." بالاخره مردم استبداد را به هرج و مرج ترجيح مي‌دهند. تساوي در قدرت وضع ناپايداري است. مردم طبيعتاً يكسان نيستند؛ و "آنكه مي‌خواهد در ميان نامساويها مساوات برقرار كند، طالب امر پوچي است." دموكراسي بايد مسئله ديگري را حل كند و آن اينكه چگونه جدول بهترين و با استعدادترين اشخاص را تهيه كند تا مردم از ميان آن شايسته‌ترين و باتربيت‌ترين افراد را انتخاب نمايند تا زمام حكومت مردم را به دست گيرند.

جریان حکمیت در زمان علی(ع) چه بود؟

در جنگ صفین ,هنگامی که قرآن ها بر سر نیزه رفت, سخن از حکمیت به میان آمد و اولین کسی که از پذیرش حکمیت دم زد اشعث بود. او با اصرار بر این مسئله موجب شکاف عمیق در سپاه امام میشود ,شعار اشعث و هواداران او( که بعدا خوارج نام گرفتند) تاحدی بالا گرفت که در برابر امام ایستادند و به امام گفتند که باید حکمیت را بپذیری ! و اگر نپذیری تو را به قتل خواهیم رساند همان گونه که عثمان را به قتل رساندیم و این گونه حکمیت را بر علی(ع) تحمیل میکنند, چنان که حضرت میفرمایند: دیشب فرمانده بودم ولیک امروز فرمانبر شدم!

قرار بر این میشود که هم علی وهم معاویه هرکدام یک نفر را به عنوان داور و حکم انتخاب کنند .نظر امام انتخاب عبدالله بن عباس است.اما اشعث و هواداران وی مخالفت کرده وابو موسی اشعری را که مردی خرفت بوده و قبلا به امام خیانت کرده است را به این بهانه که مردی بیطرف است ودر جنگ صفین شرکت ننموده به امام تحمیل میکنند. معاویه هم عمرو عاص را حکم خود قرار میدهد.داوری این دو حکم در منطقه ای بنام "دومه الجندل" برگذار میشود.این دو داور قبلا باهم توافق نموده اند که هم معاویه وهم علی را از خلافت عزل کنند وامر خلافت را به شورای منتخب مردم واگذار کنند اما وقتی  در کنار کرسی داوری حاضر میشوند عمروعاص با حیله و نیرنگ سخن صحابه بودن ومسن بودن ابو موسی را پیش میکشد و اول او را به کرسی داوری مینشاند. ابو موسی هم طبق توافق هم علی و هم معاویه را به زعم خود از خلافت عزل میکند! و از جایگاه فرود می آید , آنگاه عمروعاص بر بالای کرسی داوری قرار گرفته و علی را خلافت عزل میکند , و همان گونه که قبلا زمینه را آماده ومعاویه را به عنوان ولی دم عثمان  مطرح کرده و از ابو موسی بر این نکته امضا گرفته بود , معاویه را به عنوان خلیفه معرفی می نماید و از جایگاه فرود می اید! این بود داستان ننگین حکمیت که بر امام پاکان علی(ع) تحمیل شد.

منابع: تاریخ یعقوبی  - وقعه صفین- مروج الذهب         

اعتکاف

 

اعتکاف، از نظر لغوی مصدر باب افتعال از «عکف» است، که به معنی درنگ کردن و ادامه دادن است. در دین اسلام، منظور از اعتکاف آن است که شخص به منظور عبادت در مسجد متوقف شود. اعتکاف کردن در صورت نذر بر شخص واجب می‌گردد.

محتویات

 [نهفتن

پیرامون واژه [ویرایش]

اعتکاف یعنی گوشه نشینی و عزلت و در اصطلاح، بریدن از خلق و نزدیک شدن به حق.

انواع اعتکاف [ویرایش]

اعتکاف بر دو نوع است. اعتکاف واجب که در این صورت شخص باید حتماً روزه‌دار باشد. البته روزه داشتن شرط لازم هر اعتکافی است. اعتکاف مستحب آن است که فرد بدون نذر یا عهد و قسم خود اقدام به این عمل بکند که در این صورت اگر تا سحر روز سوم در اعتکاف باشد، ادامه دادن آن تا آخر روز سوم واجب است و در صورت ترک آن، بر شخص واجب است که بعداً به جای آن معتکف شود.

چگونگی اعتکاف [ویرایش]

زمان اعتکاف [ویرایش]

مهم‌ترین ایام برای اعتکاف روزهای سپید (ایام البیض) (یعنی روزهای سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم رجب) و یا ده روز آخر ماه رمضان است. البته فضیلت رمضان بیشتر است.

اما باید دانست که اعتکاف زمان اختصاصی ندارد و در هر زمانی می توان این عمل مستحبی را انجام داد و اوقات ذکر شده فقط زمان هایی است که فضیلت آن بیشتر است. تنها باید توجه داشت که اعتکاف ما در دو روزی که روزه در آن حرام است (عید فطر و عید قربان) قرار نگیرد.

مکان اعتکاف [ویرایش]

بنابر روایت اعتکاف باید در مسجد جامع شهر صورت گیرد.

اعمال اعتکاف [ویرایش]

1) نیت؛ 2) توقف در مسجد جامع شهر یا مساجد چهار گانه معروف؛ 3 کمتر از سه روز نبودن اعتکاف؛ 4) روزه دار بودن معتکف در ایام اعتکاف

اعتکاف در دیگر ادیان و مذاهب [ویرایش]

بر ما روشن نیست که شرایط اعتکاف در ادیان دیگر به چه شکل بوده است.

به باور قرآن این عبادت از زمان ابراهیم نیز وجود داشته است که در سورهٔ بقره آیهٔ ی می‌گوید:

البته در مسیحیت رهبانیت که گوشه‌گیری و پرهیز از دنیا و عمل به عبادت بوده، وجود داشته یا خدمت به بیماران صعب العلاج؛ که این‌ها شباهت‌هایی با اعتکاف دارند. ولی به باور قرآن در سورهٔ حدید آیهٔ ۲۷ «در قلبهای کسانی که از مسیح پیروی می کنند، رأفت و رحمت و رهبانیت قرار دادیم، عملی که خود بدان دست زدند و ما آن را بر آنان واجب ننمودیم.» بنابر این قرآن می‌گوید رهبانیت چیزی بوده که مسیحیان خود برای نزدیکی به خدا آن را ساختند، در حالی که اعتکاف عبادتی شرعی در ادیان سابق بوده است.

در میان مسیحیان گاه برای پرستش خدا و در امان ماندن از آزار و اذیت یهودیان و بت‌پرستان، مکان‌هایی خلوت را برای عبادت بر می‌گزیدند، و ماجرای اصحاب کهف از این قرار است.


در تصوف، اعتکاف عبارت است از خالی نمودن قلب از مشغولیات دنیوی و تسلیم نمودن نفس.

احکام سجده سهو موارد سجده سهو

 
 
1- نیت سجده سهو
در سجده سهو آیا باید موقع نیت دستها را به گوش نزدیک کرد؟ و آیا باید نیت را بر زبان جاری کرد یا خیر ؟
هیچ کدام لازم نیست بلکه به زبان آوردن اشکال دارد.
2- ذکر سجده سهو
آیا در سجده سهو باید حتما ذکر خاصی گفته شود؟
آری، می گوید: «بسم الله و بالله السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته»
3- ذکر صلوات در سجده سهو
اگر در سجده ی سهو به جای اینکه بگوییم: «بسم الله و بالله السلام علیک ایها النبی ورحمته الله وبرکاته» بگوییم: «بسم الله وبالله اللهم صلی علی محمد و ال محمد» آیا سجده باطل می شود؟ اگر باطل می شود چه باید کرد؟
این کار خلاف احتیاط است .

دستورسجده سهو

دستور سجده سهو این است که بعد از سلام نماز فورا نیت سجده سهو کند و پیشانی را به چیزی که سجده بر آن صحیح است بگذارد و بگوید:  " بسم الله و بالله و صلی الله علی محمد و آله " یا "بسم الله و بالله اللهم صلی علی محمد و آل محمد "

ولی بهتر است بگوید "بسم الله و بالله السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته " بعد باید بنشیند و دوباره به سجده رود و یکی از ذکرهایی را که گفته شد بگوید و بنشیند و بعد از خواندن تشهد سلام دهد

برای سه چیز بعد از سلام نماز، انسان باید دو سجده سهو بجا آورد:

 

اول: آن که در بین نماز، سهوا حرف بزند.

دوم: آن که یک سجده را فراموش کند.

 سوم: آن که در نماز چهار رکعتی بعد از سجده دوم شک کند که چهار رکعت خوانده یا پنج رکعت.

و در دو مورد هم احتیاط واجب آن است که سجده سهو بنماید:

اول: در جایی که نباید نماز را سلام دهد، مثلا در رکعت اول سهوا سلام بدهد.

دوم: آن که تشهد را فراموش کند.

اگر انسان اشتباها یا به خیال این که نمازش تمام شده حرف بزند باید دو سجده سهو بجا آورد.

برای حرفی که از آه کشیدن و سرفه پیدا می شود، سجده سهو واجب نیست، ولی اگر مثلا سهوا آخ یا آه بگوید، باید سجده سهو نماید.

اگر چیزی را که غلط خوانده دوباره صحیح بخواند برای دوباره خواندن آن سجده سهو واجب نیست .

اگر در نماز سهوا مدتی حرف بزند و تمام آنها یک مرتبه حساب شود، دو سجده سهو بعد از سلام نماز کافی است .

اگر سهوا تسبیحات اربعه را نگوید یا بیشتر یا کمتر از سه مرتبه بگوید احتیاط مستحب آن است که بعد از نماز دو سجده

سهو بجا آورد.

اگر در جایی که نباید سلام نماز را بگوید سهوا بگوید: "السلام علینا و علی عباد الله الصالحین " یا بگوید:  "السلام علیکم و رحمة الله و برکاته "باید دو سجده سهو بنماید، ولی اگر اشتباها مقداری از این دو سلام را بگوید، یا بگوید: "السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته " احتیاط مستحب آن است که دو سجده سهو بجا آورد.

اگر در جایی که نباید سلام دهد اشتباها هر سه سلام را بگوید دو سجده سهو کافی  است .

اگر یک سجده یا تشهد را فراموش کند و پیش از رکوع رکعت بعد یادش بیاید باید برگردد و بجا آورد.

اگر در رکوع یا بعد از آن یادش بیاید که یک سجده یا تشهد را از رکعت پیش فراموش کرده باید بعد از سلام نماز سجده یا

تشهد را قضا نماید و بعد از آن دو سجده سهو بجا آورد.

اگر سجده سهو را بعد از سلام نماز عمدا بجا نیاورد معصیت کرده و واجب است هر چه زودتر آن را انجام دهد و چنانچه سهوا بجا نیاورد هر وقت یادش آمد باید فورا انجام دهد و لازم نیست نماز را دوباره بخواند.

اگر شک دارد که سجده سهو بر او واجب شده یا نه لازم نیست بجا آورد.

کسی  که شک دارد مثلا دو سجده سهو بر او واجب شده یا چهار تا، اگر دو سجده بنماید کافی است .

اگر بداند یکی از دو سجده سهو را بجا نیاورده باید دو سجده سهو بجا آورد و اگر بداند سهوا سه سجده کرده، باید دوباره دو سجده سهو بنماید.

 

حجه الوداع و واقعۀ غدیر خم

 

پیامبر اسلام (ص) در آخرین سال حیات خویش، اعلان عمومیِ حج دادند تا جمیع مسلمانان شبه جزیره به همراه آن حضرت اعمال حج را به جای آورند. هدف از فراخوان حجه الوداع، تبیین دو قانون مهم اسلام بود که هنوز برای مسلمانان رسماً و به طور کامل بیان نشده بود؛ حج و امامت. علی(ع) نیز که برای دعوت اهل یمن به آن سرزمین رفته بود در میان راه با دوازده هزار تن به رسول خدا(ص) ملحق گردید. بدین ترتیب یکصدو بیست هزار تن به سوی مکه حرکت کردند. پیامبر(ص) سه نام دیگر برای حجه الوداع برگزیدند: حجه البلاغ، حجه الکمال و حجه التّمام، که اشاره به آیات مهمی از قرآن دارد که در پایان مراسم حج آن سال نازل گردید.

در راستاي زمينه سازي براي ابلاغ امر «ولايت»، پیامبر(ص) در روز سيزدهم پس از نماز ظهر و عصر در مسجد خیف خطبه مهمی ایراد نموده و فرمود: «...ای مردم، حاضران به غایبان برسانند. چه بسیار کسانی که علم را منتقل می کنند ولی خود معنای آن را نمی دانند، و چه بسیار کسانی که علم را به کسانی که از خودشان عالم ترند منتقل می کنند. ای مردم، من دو امر گرانسنگ در ميان شما باقي مي نهم؛ کتاب خدا و عترتم اهل بیتم. خدای لطیف خبیر به من خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا سر حوض کوثر بر من وارد شوند، مانند این دو انگشتم(و حضرت دو انگشت سبّابه را کنار هم قرار داد) و نمی گویم مانند این دو (و حضرت انگشت سبّابه و وسط را کنار یکدیگر قرار داد) و فرمود: یعنی یکی بر دیگری مقدّم نیست و بر آن فضیلت ندارد. آگاه باشید که هر کس به آن دو متمسّک شود نجات یافته و هر کس با آن دو مخالفت کند هلاک شده است. آگاه باشید، به زودی مردانی از شما نزد حوض کوثر بر من وارد می شوند ولی آنها را از من دور می کنند. پس من می گویم: پروردگارا، اصحابم! و به من گفته می شود: یا محمّد، اینان پس از تو بدعت نهادند و سنّت تو را تغییر دادند. من نيز می گویم: دور باشند، دور... خدایا، هر کس با علی دشمنی کند، در زمین برای او جایگاهی قرار مده و در آسمان برای او جای صعودی مگذار و او را در فروترین درجه آتش قرار ده». رسول خدا(ص) به امّت خويش فرمود: «شما را سوگند مي دهم در مورد اهل بيتم. شما را سوگند مي دهم در مورد اهل بيتم. شما را سوگند مي دهم در مورد اهل بيتم». ایشان همچنین مردم را از شمشیر کشیدن به روی یکدیگر به انتقام خونهای ریخته شده در گذشته بر حذر داشتند. در این مقطع منافقان احساس خطر کردند و بین خود پیمان نامه ای را نوشتند که به «صحیفه ملعونه» مشهور است. در این پیمان نامه آمده بود كه: «اگر محمد از دنیا رفت یا کشته شد، اجازه ندهيم خلافت و جانشینی وی در اهل بیتش مستقر گردد». اینان این معاهده را کنار کعبه امضا کرده و هم قسم شدند. سپس آن را داخل کعبه زیر خاک پنهان کردند تا سندی الزامی برای خودشان باشد. پس در اين هنگام خداوند متعال آیات 79 و 80 سوره زخرف را بر پیامبر(ص) نازل فرمود: «أم أبرموا أمراً فإنّا مبرمون، أم یحسبون أنّا لا نسمع سرَّهُم و نجویهم بلی و رسلنا لدیهِم یکتبون... بلکه آنها تصمیم قاطع بر توطئه گرفتند. ما نیز اراده قاطع درباره آنها داریم. آیا آنها می پندارند که ما اسرار نهانی و نجواهايشان را نمی شنویم؟ آری، رسولان ما نزد آنان هستند و می نویسند».

رسول خدا(ص) در هیچ یک از خطابه های پیش از غدیر رسماً نام علی(ع) را به عنوان خلیفه پس از خود نبردند، زیرا نگران واکنش خطرناک «سازمان پرنفوذ نفاق» و در هم ریختن شیرازه اسلام بودند، اما هنگامی که در غدیر خم امر شد که رسماً علی(ع) را معرفی نماید و خداوند خود در آیه «والله یعصمک من النّاس» مهار منافقان را ضمانت فرمود، به این امر اقدام نمود.

نزدیک ظهر روز هجدهم ذی الحجه چون موکب رسول خدا(ص)به منطقۀ غدیرخم(محل جدا شدن راه شام و عراق و یمن و مدینه) نزدیک شد، پیغمبر(ص) به ناگاه مسیر خود را به سمت راست جاده تغییر داده و فرمودند:«ایها النّاس، اجیبوا داعیَ اللّه، أنَا رسول اللّه...ای مردم، دعوت کنندۀ خدا را اجابت کنید که من پیام آور خدایم».دستور توقف به همراهان داده شد و مهلت دادند تا جلورفتگان بازگشته و عقب افتادگان نیز برسند. در این فاصله، رسول خدا(ص) به اصحاب نزدیک خود؛ سلمان،ابوذر،مقداد و عمّار دستور دادند تا در محلّ پنج درخت کهنسال، سایبانی درست کرده و از سنگ و جهاز شتران منبری به ارتفاع قامت یک انسان آماده کنند. پس از اجتماع بزرگ مسلمانان، رسول خدا(ص) نمازهای ظهر و عصر را با هم اقامه کرده و همراه با علی بن ابی طالب(ع) بر فراز منبر ایستادند. رسول خدا(ص) خطبه ای طولانی ایراد فرمودند که یک ساعت طول کشید.

 

شرايط در حديث سلسله الذهب وعلت نام گذاري آن چيست؟

گروه عقائد شيعه  

پاسخ:


اصطلاح سلسلة الذهب در بين شيعيان با اهل سنت متفاوت است:


 


نظر اهل سنت: هر حديثي که مالک از نافع از ابن عمر از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نقل کند سلسلة الذهب ناميده مي شود. ابن حجر اين روايات را در کتابي به همين نام جمع آوري نموده است :


" رسالة فيها سبعة وأربعون حديثا رواها الإمام الشافعي ، عن الإمام مالك ، عن نافع ، عن ابن عمر ، عن النبي صلى الله عليه وسلم ، وتسمى : " سلسلة الذهب " نفعنا الله تعالى ببركتهم .


سلسلة الذهب - أحمد بن علي بن حجر - ص 7


رساله اي که در آن 47 روايت است که آنها را امام شافعي از امام مالک از نافع از ابن عمر از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نقل کرده است واين روايات سلسلة الذهب ناميده مي شوند . خداوند ما را به برکت ايشان نفع دهد .


همين مطلب در مقدمه كتاب الموطأ  مالک  ص 21 ذکر شده است .


 


نظر شيعه : روايت مشهور حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام که بيش از 20000 نفر آن را از ايشان  از پدر گراميشان از پدرش تا رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از جبرائيل از خداي متعال نقل نمودند .


اين روايت را به خاطر گرامي بودن سلسله سندش ، سلسلة الذهب ناميدند . احمد بن حنبل در مورد اين روايت گفته است که اگر اين روايت ( به خاطر جلالت کساني که در سندش هستند ) را بر جن زده بخوانيد خوب مي شود :


حدثنا أبو اسحاق ابراهيم بن عبدالله بن اسحاق المعدل ثنا أبو علي احمد بن علي الأنصاري بنيسابور ثنا أبو الصلت عبدالسلام بن صالح الهروي ثنا علي بن موسى الرضا حدثني أبي موسى بن جعفر حدثني أبي جعفر بن محمد حدثني أبي محمد بن علي حدثني أبي علي بن الحسين بن علي حدثني أبي علي ابن أبي طالب رضي الله تعالى عنهم حدثنا رسول الله  صلى الله عليه وسلم  عن جبريل عليه السلام قال قال الله عز وجل إني أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدوني من جاءني منكم بشهادة أن لا إله الا الله بالاخلاص دخل في حصني ومن دخل في حصني أمن من عذابي هذا حديث ثابت مشهور بهذاالإسناد من رواية الطاهرين عن آبائهم الطيبين وكان بعض سلفنا من المحدثين اذا روى هذا الاسناد قال لو قرىء هذا الاسناد على مجنون لأفاق


حلية الأولياء ج3/ص191


حضرت علي بن موسي الرضا فرمودند که پدرم فرمود که پدرش امام صادق فرمودند که پدرم امام باقر فرمودند که پدرشان امام سجاد فرمودند که پدرشان امام حسين فرمودند که پدرشان امير مومنان فرمودند که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند که جبرئيل فرمود که خداوند فرمودند من خدايي هستم که هيچ خدايي جز من نيست پس من را عبادت کنيد . هرکس که از شما به نزد من آيد و با اخلاص شهادت دهد که هيچ خدايي جز من نيست وارد در قلعه من مي شود و هرکس که وارد قلعه من شود از عذاب من ايمن خواهد بود . ...بعضي از سلف ما مي گفت که اين سند را اگر بر جن زده بخوانند به هوش مي آيد .


وقال أبو علي قال لي أحمد بن حنبل إن قرأت هذا الإسناد على مجنون برئ من جنونه وما عيب هذا الحديث إلا جودة إسناده


تاريخ أصبهان ج1/ص174


ابو علي گفت که احمد بن حنبل به من گفت اين سند را اگر بر جن زده بخوانيم خوب خواهد شد . ومشکل اين سند نيست مگر ناياب بودن آن .


البته عده اي مي گويند که اين سند را سلسلة الذهب ناميدند چون بعضي از امراء ساماني دستور داد آن را با آب طلا نوشته و بسيار مورد احترام قرار مي داد ، پس وصيت کرد که وقتي از دنيا رفت اين روايت را همراه با وي دفن کنند .پس وقتي مرد او را در خواب ديدند که گفت خداوند من را بخشيد به اين دليل که اقرار به لا اله الا الله کردم و پيغمبر وي را تصديق نمودم و چون اين روايت را با تعظيم و احترام نوشتم :


وبما حكاه الأستاذ الأعظم عن كشف الغمة " أن بعض الأمراء السامانية كتب الحديث الذي رواه الرضا ( عليه السلام ) لأهل نيشابور بسنده عن آبائه ( عليهم السلام ) إلى الرب تعالى بالذهب ، وأمر بأن يدفن معه ، فلما مات رئي في المنام فقال غفر الله لي بتلفظي بلا إله إلا الله ، وتصديقي بمحمد ( صلى الله عليه وآله ) وإني كتبت هذا الحديث تعظيما واحتراما " انتهى


اما اصل روايت سلسلة الذهب در کتب شيعه:


مرحوم شيخ صدوق اين روايت را در کتب مختلف خودشان آورده وبراي آن چندين سند ذکر مي نمايند .تنها در کتاب توحيد براي اين روايت سه سند دارند که ما تنها به يکي از آنها اشاره مي کنيم:


23 - حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضي الله عنه ، قال : حدثنا أبو الحسين محمد بن جعفر الأسدي ، قال : حدثنا محمد بن الحسين الصوفي ، قال : حدثنا يوسف ابن عقيل ، عن إسحاق بن راهويه ، قال : لما وافى أبو الحسن الرضا عليه السلام بنيسابور وأراد أن يخرج منها إلى المأمون اجتمع إليه أصحاب الحديث فقالوا له : يا ابن رسول الله ترحل عنا ولا تحدثنا بحديث فنستفيده منك ؟ وكان قد قعد في العمارية ، فأطلع رأسه وقال : سمعت أبي موسى بن جعفر يقول : سمعت أبي جعفر بن محمد يقول : سمعت أبي محمد بن علي يقول : سمعت أبي علي بن الحسين يقول : سمعت أبي الحسين ابن علي بن أبي طالب يقول : سمعت أبي أمير المؤمنين علي بن أبي طالب يقول : سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يقول : سمعت جبرئيل يقول : سمعت الله جل جلاله يقول : لا إله إلا الله حصني فمن دخل أمن من عذابي . قال : فلما مرت الراحلة نادانا . بشروطها وأنا من شروطها .


قال مصنف هذا الكتاب : من شروطها الاقرار للرضا عليه السلام بأنه إمام من قبل الله عز وجل على العباد ، مفترض الطاعة عليهم .


التوحيد - الشيخ الصدوق - ص 25


وقتي امام رضا عليه السلام به نيشابور رسيده و خواستند که از آنجا به سوي مامون بروند اهل حديث دور ايشان گرد آمده و عرض کردند : اي فرزند رسول خدا ، از اينجا مي روي و به ما حديثي نمي گويي تا به وسيله شما از آن حديث استفاده ببريم؟ حضرت در عماره( کجاوه شتر) نشسته بودند . پس سر خود را بيرون آورده و فرمودند از پدرم موسي بن جعفر شنيدم که مي گفت : از پدرم جعفر بن محمد شنيدم که مي گفت : از پدرم محمد بن علي شنيدم که مي گفت : از پدرم علي بن الحسين شنيدم که مي گفت : از پدرم حسين بن علي بن أبي طالب شنيدم که مي گفت : از پدرم امير مومنان شنيدم که مي گفت : از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم که مي گفت : از جبرئيل شنيدم که مي گفت : از خداوند جل جلاله شنيدم که مي فرمود : لا اله الا الله دژ مستحکم من است . پس هرکس که داخل آن شود از عذاب من ايمن است . پس وقتي که قافله به راه افتاد ، ما را صدا زده فرمودند البته ( اين مطلب و ايمني از عذاب) با شرائط خودش است . ومن هم از شرائط آن هستم .


مصنف اين کتاب ( شيخ صدوق) مي گويد : از شروط ايمني از عذاب اقرار به اين است که امام رضا عليه السلام ، امام است از طرف خداوند بر بندگانش و اطاعت او بر ايشان لازم است.


موفق باشيد


گروه پاسخ به شبهات


مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)




    فهرست نظرات  
1   نام و نام خانوادگي:  محب الزهرا     -   تاريخ:  21 بهمن 88 - 00:00:00
السلام عليک ياابن رسول الله السلام عليک يا علي ابن موسي الرضا

شهنشهي که نوازد زمهر اهو را . کجا ز درگه لطفش کسي رود مايوس

چقدر ز يبا و لطيف به جان مي نشيند اين حديث گوهربار حضرت هر شيفته امامت احساس شور و شعف مينمايد خداوندا نام ما هم در زمره ثبت شوندگان ومقبول شدگان وپذيرفتگان اين حديث نوراني قرار بده انشا الله بحق محمد وال محمد امين يا رب العالمين
2   نام و نام خانوادگي:  حسن     -   تاريخ:  06 تير 89 - 00:28:57
درود خدا بر شيخ صدوق و ديگر محدثين جهان تشيع باد.
3   نام و نام خانوادگي:  عباس     -   تاريخ:  09 مهر 90 - 20:02:22
خدايا جز توپناهي ندارم
ياريم کن
4   نام و نام خانوادگي:  ابراهيم مروستي     -   تاريخ:  28 آبان 90 - 19:21:55
سلام عليکم خيلي خوب بود با تشکر
5   نام و نام خانوادگي:   رضا مهدويان     -   تاريخ:  23 بهمن 90 - 05:51:32
سلام عليکم برادر / خواهر گرامي‌، والدين مريضي از من خواستند تا متن کامل دعاي سلسته الذهبِ امام رضا عليه السلام را برايشان تهيه کنم. ولي‌ تا کنون هرچي‌ در اينترنت جستجو نمودم، بي‌حاصل بوده. ميشود لطف کنيد آان دعا را در اولين فرصت ممکن، به من ايميل نمائيد. متشکرم از شما عزيزِ گرامي‌، التماس دعا رضا مهدويان
جواب نظر:
باسلام
دوست گرامي
1-حدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحُسَيْنِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْفَزَارِيُّ  قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ بَحْرٍ الْأَهْوَازِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عَمْرٍو قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ بِلَالٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا ع عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع عَنِ النَّبِيِّ ص عَنْ جَبْرَئِيلَ عَنْ مِيكَائِيلَ عَنْ إِسْرَافِيلَ عَنِ اللَّوْحِ عَنِ الْقَلَمِ قَالَ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي
 احمد بن حسن قطّان با چند واسطه كه نامشان در متن ذكر شده از علىّ بن بلال روايت كرد كه گفت: حضرت علىّ بن موسى از پدرش از آباء بزرگوارش از علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله از جبرئيل از ميكائيل از اسرافيل از لوح از قلم روايت كرد كه گفت: خداوند عزّ و جلّ مي فرمايد: ولايت علىّ بن ابى طالب برج و دژ محكم من است، هر كس در آن داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود
2-حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ الصَّوْلِيُّ «2» قَالَ حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ عَقِيلٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ رَاهَوَيْهِ قَالَ: لَمَّا وَافَى أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع نَيْسَابُورَ وَ أَرَادَ أَنْ يَخْرُجَ مِنْهَا إِلَى الْمَأْمُونِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَصْحَابُ الْحَدِيثِ فَقَالُوا لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ تَرْحَلُ  عَنَّا وَ لَا تُحَدِّثُنَا بِحَدِيثٍ فَنَسْتَفِيدَهُ مِنْكَ وَ كَانَ قَدْ قَعَدَ فِي الْعَمَّارِيَّةِ فَأَطْلَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ سَمِعْتُ أَبِي مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع يَقُولُ سَمِعْتُ النَّبِيَّ ص يَقُولُ سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي قَالَ فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا
احمّد بن موسى بن متوكل- رضى اللَّه عنه- با سند مذكور در متن از اسحاق بن راهويه روايت كرد كه گفت: در زمانى كه علىّ بن موسى عليهما السّلام      به نيشابور وارد شد، روزى كه از آنجا بسوى مأمون خارج مي شد، محدّثينى كه در اين ديار بودند جمله فرا راه او آمده، گفتند: يا ابن رسول اللَّه! از ميان ما مي روى و ما را به حديثى از احاديث جدّت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه از آن بهرمند شويم آگاه نمى‏ سازى؟- اين در حالى بود كه آن حضرت در عمارى نشسته بود- سر خويش از عمارى بيرون آورد و فرمود: شنيدم از پدرم موسى بن جعفر كه گفت: شنيدم از پدرم جعفر بن محمّد كه گفت: شنيدم از پدرم محمّد بن علىّ كه گفت:شنيدم از پدرم علىّ بن الحسين كه گفت: شنيدم از پدرم حسين بن علىّ كه گفت:شنيدم از پدرم امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام كه گفت: شنيدم از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود: شنيدم از جبرئيل كه مي گفت: شنيدم خداوند عزّ و جلّ فرمود: كلمه «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» حصار و قلعه منست، پس هر كس به قلعه من داخل گردد از عذاب من ايمن خواهد بود، ابن راهويه گويد: هنگامى كه عمارى حركت كرد آن جناب به آواز بلند فرمود: اين شروطى دارد، و من خود از جمله شروط آن هستم. عيون اخبار الرضا عليه السلام ج2 ص135-136
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات

پیام حدیث سلسلة الذهب

 

موضوع این نوشتار نگاهى است به حدیث سلسة الذهب ، حدیث کوتاهى که امام رضا (علیه السلام) به هنگام خروج از شهر نیشابور در ازدحام مردم و درخواست ایشان بیان فرمود . مسئله اصلى و سؤال اصلى این است که پیام حدیث چیست ؟

 

اینکه امام رضا (علیه السلام) با سیره عملى و علمى خود نشان داد ، مشکل اصلى جامعه مسلمانان در آن روزگار دور شدن مردم از توحید بود ، مشکلى که همچنان مى تواند همه جوامع اسلامى را با چالش هاى جدّى روبه رو نماید.

 

مقدمه

حیات علمى ، اجتماعى ، اخلاقى و سیاسى امام رضا (علیه السلام) بنا بر مقتضیات زمانه ، از جایگاه ویژه اى در تطور تاریخى اسلام برخوردار است ، خاصه دوران سه سال و اندى حضور آن حضرت در ایران آن روز و استقبال مردم از این واقعه مبارک . بر هر ایرانى مسلمان بایسته است این فصل از تاریخ را به دقت مطالعه کند و با زوایاى پیدا و پنهان آن به درستى آشنا شود. اصول و قواعد اساسى معرفتى اسلام در بحبوحه رواج اندیشه ها و نحله هاى فکرى در عصر مأمونى تنها مى توانست توسط امام رضا (علیه السلام) ترسیم و تبیین گردد . ایشان یک تنه به جنگ و رویارویى با عقائد و فرقه هایى قیام کرد که هر یک براى خود پایگاه اجتماعى مستحکمى داشتند و بعضاً هم از سوى حکومت سیاسى پشتیبانى مى شدند . آرى، امام رضا (علیه السلام) مثل یک انسان قهرمان علم ، فرهنگ و دانایى دینى شده بود ، از این رو در زبان پدر بزرگوارش امام کاظم (علیه السلام) پیشاپیش به عنوان عالم آل محمد به برادرانش معرفى گشت.1

مخالفان و غیر هم فکران آن حضرت نیز هرگز نتوانستند نسبت به عظمت و بزرگوارى علمى و اخلاقى ایشان قیافه بى تفاوتى و بى خبرى به خود بگیرند و گروهى هم که جزو عالمان مذاهب محسوب مى شوند، صادقانه امام را مى ستایند.2

رمز و راز این همه بزرگى و جاودانگى چیست ؟ چرا هر یک از امامان معصوم(علیه السلام) یگانه دوران خویش بوده اند؟ پاسخ این سؤال که بگونه اى مى تواند فرضیه این نوشتار کوتاه هم باشد. یک کلمه است، رفتار توحیدى امام در متن زندگى عینیت جامعه.

امام به عنوان یک انسان کامل و ولىّ همچون پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگران هدایت انسان است و در تپش زندگى این جهان ، با نگاه توحیدى خود در اندیشه تعالى و تکامل آدمى مى باشد .

رمز و راز این همه بزرگى و جاودانگى چیست ؟ چرا هر یک از امامان معصوم(علیه السلام) یگانه دوران خویش بوده اند؟ پاسخ این سؤال که بگونه اى مى تواند فرضیه این نوشتار کوتاه هم باشد. یک کلمه است، رفتار توحیدى امام در متن زندگى عینیت جامعه .

حدیث سلسلة الذهب نماد توحید

امام علی رضا(ع)

کاروان امام رضا (علیه السلام) در 7 جمادى الاول 201 برابر با 15 آذر 195 شمسى وارد نیشابور شد .(3) شهرت این شهر به مرکز علمى و حضور دانشمندان فراوان در آن مسئله اى است که در منابع تاریخى معتبر از جمله کتاب تاریخ نیشابور تألیف حاکم نیشابورى ، به ثبت رسیده است . از این رو ورود امام به این منطقه و خروج آن حضرت از حساسیت ویژه اى برخوردار بود و نوع استقبال و بدرقه مردم با دیگر شهرها متفاوت مى نمود . آنچه که در این شهر در مدت اقامت امام رضا(علیه السلام) اتفاق افتاد ، یکى از برگ هاى برنده و فرصتى طلایى بود براى امام رضا (علیه السلام) تا از آن به بهترین نحو استفاده کنند . شور و اشتیاق فراوان و زائدالوصف اهالى آنجا براى دیدار با امام از یک سو و خواستارى علماى آن ، از سوى دیگر براى دریافت حدیث و دانش تازه اى از ایشان ، این تفاوت را شکل مى داد .

امام در مدت محدودى که در شهر نیشابور اقامت داشت ، رابطه اى عمیق و صمیمى با مردم برقرار مى کرد . توجه ایشان به عموم بود . رفتار امام و آموزه هاى مختلفى که از سیره آن حضرت نصیب مردم مى شد ،(4) در واقع پاسخى بود محبت آمیز به عاطفه فوق العاده ایرانیان نسبت به خاندان امامت و ولایت ، آخرین یادگارى امام در این شهر زمانى رخ داد که کاروان در حال ترک شهر بود . جمعیت گرد آمده اطراف امام بسیار بودند ، همه مشتاقانه منتظر بودند تا آخرین سخن را از امام بشنوند . دانشمندان اهل حدیث تقاضا کردند تا کلام آباء امام را از زبان ایشان آوازه گوش خود قرار دهند .

امام رضا (علیه السلام) در برابر این شور و هیجان و حدیث خواهى ، سخنى فرمود که به حدیث سلسلة الذهب شهرت یافت. در اعتبار این حدیث هیچ گونه شبهه اى وجود ندارد گرچه با متن ها و عبارات اندکى متفاوت در کتب تاریخى و حدیثى نقل شده است . همه ابزار و اسباب یک حدیث معتبر در آن جمع شده ، محدثین شیعه و سنى به آن توجه ویژه اى دارند و در منابع و کتب خود نقل کرده اند .

پیرامون سند و نظرگاه هاى عالمان و محدثان شیعى و سنى درباره این حدیث مطالبی ارائه شده از جمله مى نویسند که :

این حدیث 1. قدسى 2. متواتر 3.مسلسل 4. مسند مى باشد .5

 

چگونگى و چرایى طرح حدیث

حرکت امام رضا (علیه السلام) در امتداد سفر از مدینه تا مرو مرکز خلافت اسلامى ، نتایج فراوان و سازنده اى ایجاد مى کرد که با همه محدودیت ها و تنگناهاى حفاظتى ، مأموران مأمون نمى توانستند از آن ها جلوگیرى نمایند . حضور امام در شهرهاى مسیر ، یاد و خاطره پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در اذهان مردم مسلمان زنده مى کرد . آنان حقیقت محمدیه را این بار در قامت عالم آل محمد نظاره گر مى شدند و امام هرکجا که پاى مى نهاد ، نورانیت توحیدى پرتو افکن مى شد . این تقدیر الهى بود که دشمن ولایت ناخواسته و از سر درماندگى دست اندازى به دامن امام بکند تا شاید و به گمان برآمده از سیاست بازى هاى پشت پرده خود با هم داستانانش ، از جایگاه بلند امام ، تحولات را به سود حکومت مدیریت نماید ، اما نشانه ها و پدیده هاى تازه از رقم خوردن اتفاقات به گونه اى دیگر خبر مى داد.

در رویارویى پنهان و غیر رسمى امام رضا (علیه السلام) با حکومت عباسى به نمایندگى مأمون ، در واقع دو جبهه توحید و شرک با هم به مبارزه برخاسته بودند . امام رضا (علیه السلام) با دانش توحیدى و قرآنى و تفسیر درست مؤلفه هاى دینى، اقدام به اصلاح فرهنگ جامعه اسلامى کرد . ایشان مى بایست کارى پیامبروار انجام دهد . لذا طرح حدیث سلسلة الذهب در نیشابور در راستاى همین اصلاح فرهنگى صورت گرفت . امام در برابر خواسته اهالى این شهر به مسئله توحید پرداخت چه این که ایشان نیک مى دانست ریشه همه انحرافات و اختلافات ، معلول دور شدن امت اسلامى از بنیادى ترین اصل اسلام یعنى توحید است .

حدیث کوتاه اما جهانى از معرفت معنا در آن نهفته و حتماً این روزى که مردم این حدیث را از امام و فرزند پیامبرشان مى شنیدند ، نشاطى سرشار از عشق و محبت سراپاى آنان را فرا گرفته بود . شاهد آن قلم دان ها و انگشتان پرشمارى بود که عاشقانه کلام امام را بر صفحه تاریخ مى نگاشتند .

به گفته پاره اى از تاریخ نگاران ، بیست و چهار هزار محدث قلم به دست 6 به رهبرى ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسى دو امام بزرگ حدیث ، این حدیث را از امام شنیدند و ضبط کردند که آن حضرت فرمود : حدیث کرد مرا پدرم بنده صالح موسى بن جعفر (علیه السلام) از جعفربن محمد(صلی الله علیه و آله) ، از ابوجعفر محمد بن على(علیه السلام) باقر علم انبیاء از على بن حسین سید العابدین از سید جوانان بهشت حسین(علیه السلام) از على بن ابى طالب از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) که فرمود : شنیدم از جبرئیل که فرمود : « انا اللّه لا اله الّا انا وحدى ؛ عبادى فاعبدونى ولیعلم من لقینى منکم بشهادة :انّ لا اله الا اللّه مخلصاً بها انه قد دخل حصنى امن من عذابى . » مردم وقتى این روایت را مى شنیدند گفتند فرزند رسول خدا چیست شهادت خالص براى خدا که فرمود : پیروى از خدا و رسول خدا و پذیرش ولایت اهل بیت رسول .7 این حدیث با متن هاى متفاوت دیگرى نیز روایت شده از جمله : الایمان حصنى 8... ، لا اله الا اللّه اسمى9 من اقر لى بالتوحید دخل حصنى10 و حسب برخى از منابع و روایت ها آن گاه که امام این حدیث را مطرح کرد ، گویا کاروان چند لحظه اى به حرکت درآمد که ناگهان آن حضرت بانگ برآورد ، بشروطها و انا من شروطها ، یعنى آنچه من بر شما روایت از پدرانم و رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) روایت کردم ، مشروط به اصل تعیین کننده اى است که اینک در عصر شما من نماینده آن هستم . اگر قرار باشد در جامعه مسلمانان توحید عینیت پیدا کند و مناسبات آن بر مبناى یگانگى خداوند تنظیم شده باشد ، بدون حضور ولى اللّه امکان پذیر نیست .

ایشان مى بایست کارى پیامبروار انجام دهد . لذا طرح حدیث سلسلة الذهب در نیشابور در راستاى همین اصلاح فرهنگى صورت گرفت . امام در برابر خواسته اهالى این شهر به مسئله توحید پرداخت چه این که ایشان نیک مى دانست ریشه همه انحرافات و اختلافات ، معلول دور شدن امت اسلامى از بنیادى ترین اصل اسلام یعنى توحید است

نگارنده معتقد است اگر این جمله مکمل و متمم هم در پایان حدیث از امام رضا (علیه السلام) صادر نشده باشد. همه چیز گواهى مى دهد که این شرط در باطن حدیث نهفته است . کافى است مقدارى به فضایى که این سخن مطرح شده دقت و تأمّل کنیم ، امام به اجبار و تهدید (در ظاهر با اکرام و محبت) از مدینه هجرت کرده ، مأمون در چالش جدى با فرقه هاى معارض خلافت به ویژه گروه علویان که خواستار انتقال خلافت به خاندان اهل بیت هستند ، قرار گرفته و او اینک خود یا به مشورت نزدیکان حکومتى ، در صدد راه کارهاى غیر صادقانه براى تحمیق مردم و فرونشاندن جنبش علویان برآمده ، یعنى آنچه در حال اتفاق افتادن است روى پایه توحید نمى چرخد اگرچه به ظاهر دینى مى نماید ، امام که خوب مى شناسد و خوب مى داند همه این پدیده هاى در حال شکل گیرى به دور از فرهنگ توحیدى است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تنهایى جاهلیت و با پایدارى وصف ناپذیر آن را به وجود آورد .

بنابراین طرح این پرسش در برابر خواسته هاى اهالى نیشابور ، هشدارى بود به همه جامعه مسلمانان با زبان یک سخن قدسى که اصل اول دین اسلام است . امام این حدیث کوتاه را بیان کرد تا مسلمانان به این نکته پى ببرند که اگر جامعه امن مى خواهند یا اگر طالب آرامش هستند و اگر از این همه کشمکش ها و ناهنجارى ها خسته شده اند ، تنها در سایه بازگشت به توحید ، این مهم میسر است .

 

سیره توحیدى

همه وجوه رفتارى امام رضا(علیه السلام) چه در مناسبات فردى و اجتماعى و چه در برخوردها و آموزه هاى علمى ، انسان ها را به توحید فرا مى خواند . از کوچکترین عمل اخلاقى گرفته تا اصولى ترین قاعده اجتماعى که نمونه هاى فراوانى در تاریخ زندگى آن حضرت گزارش شده ، از جمله : رعایت حقوق همسر ، فرزندان ، نزدیکان ، بردگان ، احترام به ذات انسان ، انفاق آبرومندانه ، دفاع از مظلوم ، آزاد سازى بردگان ، ترویج مساوات و برادرى ، احترام به طبیعت و دهه ها رفتار دیگرى که فعلاً فرصت ذکر آنها نیست .

سنت و سیره رضوى مى توانست جامعه اى را که امام در آن زندگى مى کرد به بهشت روى زمین مبدل کند ، کما اینکه در عصر ما نیز این سنت باید منشورى باشد براى جامعه اى سالم ، پویا و نوآور اما به شرطها...

طرح این پرسش در برابر خواسته هاى اهالى نیشابور ، هشدارى بود به همه جامعه مسلمانان با زبان یک سخن قدسى که اصل اول دین اسلام است . امام این حدیث کوتاه را بیان کرد تا مسلمانان به این نکته پى ببرند که اگر جامعه امن مى خواهند یا اگر طالب آرامش هستند و اگر از این همه کشمکش ها و ناهنجارى ها خسته شده اند ، تنها در سایه بازگشت به توحید ، این مهم میسر است

خطبه توحید فرصتى دیگر

حرم مطهر امام رضا

اگر امام رضا(علیه السلام) به هنگام خروج از نیشابور حدیث کوتاه سلسلة الذهب را براى عالمان و مردمان آن جا مى خواند ، در مرو و در حضور مأمون و جمع زیادى از بنى هاشم و به صورت مفصل وجه عقلانى توحید و صفات خداوند را چنان بیان مى نمود که همه عقول به حیرت افتادند و این گونه است که اعتقاد برآمده از این خطبه ، همان حصن الهى مى باشد ، دژى براى امان ماندن از عذاب خداوند. صدوق نقل مى کند چون مأمون تصمیم گرفت امام رضا (علیه السلام) را به کار خلافت دعوت کند بنى هاشم را جمع کرد و به آنان گفت : تصمیم گرفته ام از على بن موسى الرضا(علیه السلام) بخواهم این کار را (خلافت) پس از من برعهده گیرد .

 

بنى هاشم نسبت به او حسد ورزیده گفتند :  فردى را که بصیرتى در تدبیر خلافت ندارد ، عهده دار امر خلافت مى کنى؟ کسى را سوى او بفرست تا نزد ما بیاید و از جهل چیزى را که بدان وسیله او را خواهى شناخت ببینى . لذا کسى را به سوى او فرستاد و حضرت آمد . بنى هاشم به او گفتند! ابا الحسن بر منبر برو و براى ما نشانى برپا کن تا از روى آن خدا را عبادت کنیم . اباالحسن بر منبر رفت و مدتى نشسته سرش را پایین انداخته تکلم نمى کرد . سپس تکانى خورده راست ایستاد و حمد خدا را به جاى آورده او را ثنا گفت و درود بر پیامبر خدا و اهل بیتش فرستاد آن گاه گفت : آغاز عبادت خداى تعالى ، معرفت او و اساس معرفت خدا توحید او ... .11

امام رضا(علیه السلام) با این خطبه کلمه لا اله الّا اللّه را که حصن خداوند است، آن گونه که شأن امامت اقتضاء مى کند معنى کرد تا به همه شبهات و باورهاى غلط پاسخ داده باشد البته نه از باب این که توجیهى باشد براى تصمیم مأمون در امر واگذارى ولایتعهدى ، بلکه این کار فعلیت پیام و رسالتى بود که تنها امام مى توانست در شرایط حاد و پیچیده سیاسى از عهده آن برآیند .

 

خطبه امامت نماد شرط توحید

در ایامى که امام در مرو حضور داشت خطبه اى در باب امامت و امام شناسى ایراد نمود که مى توان از آن به منشور امامت یاد کرد . ایشان بعد از آن که گزارش اختلاف مردم را از این مسئله از یکى از اصحاب مى شنود که چگونه درباره امامت به عنوان موضوع روز سخن مى گویند . تبسم مى فرماید و سپس به راوى مى فرماید : مردم در نادانى به سر مى برند ، مقام امام را نشناخته اند و در دینشان فریب خورده اند ، زیرا پنداشته اند امام تعیین نگشته و آنان باید وى را برگزینند . حال آن که امامت و رهبرى مسلمین از مسائل اصولى و مکمل دین است و خداى تعالى پیامبرش را از جهان نبرد مگر پس از این که دینش را کامل ساخت .12

امام رضا (علیه السلام) در این خطابه به جریان تاریخى امامت اشاره مى کند از جمله امامت حضرت ابراهیم تا این که نوبت به پیامبر عظیم الشأن اسلام مى رسد و در ادامه جانشینان آن حضرت بار این مسؤولیت بزرگ را بر دوش مى کشند .13

ویژگى ها و مختصاتى که امام درباره امام بیان مى کند همه افق بشریت را پوشش مى دهد و تا بیکران انسانیت بذر هدایت و محبت مى پاشد . وجود امام از جنس نور و روشنایى است . امام نجات دهنده است . امام آب گوارا به عطشاى هلاکت کننده است . امام دلیل راه انسان در تردیدها و پرتگاه هاست . امام ابر بارنده در سرزمین خشک و سوزان است. امام زمین پهن دشت و چشمه جوشان پر آب است . امام امین خداوند بر روى کره خاکى است . امام پاک کننده گناهان انسان هاى عاصى است و امام پناه گاهى مطمئن براى انسان .14

اگر امام رضا(علیه السلام) به هنگام خروج از نیشابور حدیث کوتاه سلسلة الذهب را براى عالمان و مردمان آن جا مى خواند ، در مرو و در حضور مأمون و جمع زیادى از بنى هاشم و به صورت مفصل وجه عقلانى توحید و صفات خداوند را چنان بیان مى نمود که همه عقول به حیرت افتادند و این گونه است که اعتقاد برآمده از این خطبه ، همان حصن الهى مى باشد ، دژى براى امان ماندن از عذاب خداوند

یادآورى و بیان این اندیشه ها براى امام از سوى امام رضا (علیه السلام) در روزگارى صورت مى گرفت که بحران اعتقادى و فکرى آن را فرا گرفته بود و مردم در غوغاى بازى سیاست خلفاى اسلامى و شیوع جریانات فکرى در عصر مأمون الرشید ، گرفتار بسیارى از تردیدها و انحرافات شده بودند . امام به عنوان شرط پذیرش توحید و سند اجازه ورود به محفل الهى چه دلسوزانه و از سر مهر و عطوفت همه توان خویش را به کار مى برد تا کار جامعه مسلمانان به راستى و هدایت بگراید .

نتیجه این که سیره امام رضا (علیه السلام) در همه وجوه فردى ، اجتماعى ، سیاسى ، علمى بر محور هدایت مردم به توحید در عینیت زندگى در جریان بود . رفتار امام مى تواند مقیاس و میزان توحیدگرایى در هر جامعه دینى باشد و ما اینک در برابر این پرسش تاریخى قرار گرفته ایم که تا چه اندازه اى توانسته ایم رفتارمان را بر ظهور و تجلّى آن در متن زندگى بنا کنیم ؟

 

حدیث سلسلة الذهب چیست و چرا به این اسم معروف شده است ?

 
:« کلمه لا اله الا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی» (کلمه توحید دژ محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل حصار من شود، از عذاب من در امان است.) بعد امام فرمود: بشرطها و انا من شروطها » (اما در صورتی که به شرط‌های آن عمل شود، و من یکی از آن شرط‌ها هستم

در کتاب تاریخ نیشابور آمده است:
در سفر حضرت رضا علیه السلام به خراسان، کجاوه‌ی امام وارد نیشابور شد و در حال عبور از بازار بود که دو نفر از راویان احادیث به نام‌های «ابوذرعه» و «محمد بن اسلم طوسی» جلو آمدند و به امام عرض کردند:«ای امام و فرزند امامان، ای سلاله پاک فاطمه زهرا و ای چکیده پرثمر نبوت! به حق پدران گرامیت صورت مبارک و پرنور خود را به ما بنمایان و حدیثی از جد بزرگوارت را برای ما بگو!»
امام دستور داد کجاوه را متوقف کنند. سپس سایبان را کنار زد و چشم مسلمانان به جمال نورانیش منور شد.
مردم همه روی پا ایستادند. صدای گریه از هر سو بلند شد و اشک شوق از دیده‌ها فرو ریخت. گروهی خود را به خاک می‌افکندند، عده‌ای افسار مرکبش را بوسه می‌زدند، یا گردن می کشیدند تا صورت مبارک امام را ببینند.
ازدحام و غوغا تا ظهر طول کشید و مردم همچون سیل اشک می ریختند تا سرانجام، بزرگان قوم فریاد زدند:« ای مردم! گوش فرا دهید و فرزند رسول خدا را آزار ندهید، که این کار آزار رسول خداست.»
  این حدیث شریف بعدها به «حدیث سلسلة الذهب» (سلسله‌ی طلا) معروف شد؛ چون راویان آن حدیث همه از معصومین (رسول خدا و ائمه ) و جبرئیل علیهم السلام هستند.
بوزرعه و محمد بن اسلم نیز مأمور شدند تا حدیث را برای افرادی که صدای امام را نمی‌شنیدند با صدای بلند تکرار کنند.
امام رضا علیه السلام این چنین آغاز کرد:« پدرم، موسی بن جعفر الکاظم، برای من روایت کرد از قول پدرش، جعفر بن محمد الصادق، از قول پدرش، محمد بن الباقر، از قول پدرش، علی بن الحسین زین العابدین، از قول پدرش، حسین بن علی که در سرزمین کربلا شهید شد، از قول پدرش، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب که در کوفه شهید شد، از قول برادر و پسر عمویش، محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، از قول جبرئیل، که خداوند فرمود:« کلمه لا اله الا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی»
(کلمه توحید (لا اله الا الله) دژ و حصار محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل قلعه و حصار من شود، از عذاب من در امان است.)
سپس حضرت رضا علیه السلام فرمود:« آری، خداوند راست فرمود و جبرئیل و رسول خدا و ائمه اطهار علیهم السلام همه راست گفته اند.»
در این هنگام کجاوه امام به راه افتاد.(چه بسا مامورین مأمون، کجاوه را حرکت دادند.)
ولی امام اشره کرد کجاوه را نگه دارند و ندا کرد:« بشرطها و انا من شروطها »
(اما در صورتی که به شرط‌های آن عمل شود، و من یکی از آن شرط‌ها هستم.)

توضیح: فرمایش امام به این معنی است که توحید در صورتی مقبول درگاه خداوند است که همراه با پذیرش ولایت اهل بیت باشد.

منابع:
بحارالانوار، ج 49، ص 126، ح 3. از کشف الغمه، ج 3، ص 144- 145.

بحارالانوار، ج 49، ص 123، ح 4. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص   135

 

 

 

 

 

 

حديث سوم

 

 

سلسله سند اين حديث چنين است:

حدثنا ابونصر احمدبن حسين بن احمدبن عبيد الضبى، ابوالقاسم محمدبن عبيدالله بن بابويه (مالويه)، ابومحمد احمدبن محمدبن ابراهيم‏بن هاشم، حسن‏بن على‏بن محمد بن على‏بن‏موسى‏بن جعفر،بن‏على‏بن محمدبن تقى، محمدبن على الرضا قال ابى عن آبائه ...

«قال الله انى اناالله لا اله الا انا فمن اقر لى بالتوحيد دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى.»

خداوند فرمود براستى و يقين، من آن خدايى هستم که جز من خدايى نيست. هر کس اقرار به يکتايى من نمايد در دژ من داخل خواهد شد و هر کس در حصن من وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود.

 

 

شايان يادآورى است که در اين نقل، نام امام جواد(ع) آمده است با جمله «حدثنى ابى» و امام جواد(ع) آن هنگام در خراسان نبوده است. از اين رو، احتمال مى‏رود حضرت رضا(ع) اين حديث را علاوه بر نيشابور، نوبت ديگرى نيز بيان فرموده باشد.

 

 

 

 حديث چهارم

 

 

رجال اين حديث چنين نقل شده است:

محمدبن موسى متوکل، ابوالحسين محمدبن جعفر اسدى، محمدبن حسين صوفى (صومى)، يوسف بن عقيل، اسحق‏بن راهويه، عن الرضا(ع) عن آبائه عن رسول الله‏(ص) قال سمعت الله عزوجل يقول

 

 

«لا اله الا الله حصنى، فمن دخل حصنى امن من عذابى.

 

 

قال فلما مرت الراحلة نادانا بشروطها و انامن شروطها.»

کلمه توحيد «لااله الاالله» دژ من است. هر کس در آن داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود. پس آنگاه که مرکب حرکت کرد، حضرت ندا در دادند و ما را فرمودند با شرايط آن و من از شرط هاى آن هستم.

 

 

 

.

 


انتهای پیام

 

چنانچه برمى آيد امام(ع) مأمون را غاصب خلافت مى شناسند و شخصيتى چون امام(ع) مأمون را کسى نمى‏دانند که به سويش سفر کرده و به ولايتعهدى او دل خوش دارند!

 

 

 

 

 

 

 

 

عزيمت امام از نيشابور و حديث سلسله الذهب

پس از چند روز اقامت در نيشابور، امام على بن موسى(ع) در ميان بدرقه بى سابقه مردم، نيشابور را به مقصد «مرو» ترک کرد. در ميان بدرقه کنندگان بسيارى از علما و دانشمندان حضور داشتند. دو تن از حديث شناسان مشهور به نام  ابوزرعه رازى و محمدبن اسلم طوسى از حضرت درخواست کردند تا از نياکان خود سخنى بيادماندنى نقل کند.

 

 

على‏بن عيسى اربلى در اين باره نوشته است:

 

 

«...  دو تن از پيشوايان حفظ حديث به نام هاى ابوزرعه رازى و محمدبن اسلم طوسى - که خداى آنان را رحمت کند - به خدمت حضرت رسيده، گفتند:

اى بزرگوار! باز مانده از دودمان امامان و اى سلاله پاک پاکان و اى فرزند پيامبر(ص) به حق پدران و اجداد پاکت ونياکان نيکو مقامت، سوگند مى‏دهيم، حجاب محمل کنار زده، رخسار به ما بنمايى، و حديثى از نياکان خود براى ما بازگويى که خاطره‏اى بيادماندنى از شما داشته باشيم.

 

 

امام مرکب از حرکت بازداشت، پرده هودج کنار زد و چون آفتاب به طلوع نشست. انبوه جمعيت چون موج دريا تا ساحل نگاه امام موج مى زد. هر يک تلاش مى کردند تا شايد خود را به امام نزديک کنند و بر رکاب حضرتش بوسه زنند. در ميان ابراز احساسات وصف ناشدنى، فرياد انديشه ‏وران صاحب قلم بلند شد، مردم را به سکوت و آرامش دعوت کردند تا سخن امام را بشنوند و ثبت کنند.»  

امام(ع) در آن اجتماع عظيم مردم نيشابور به بيان حديثى از اجداد خود پرداخت که به حديث سلسلة الذهب موسوم گرديد. اين حديث از جمله احاديثى است که در کتابهاى حديثى نقل شده و از نظر سند تمام است. هر چند از نظر متن، نقل هاى مختلفى از آن در متون حديثى به چشم مى‏خورد، اما تعدد نقل ها به گونه‏اى است که از تواتر آن نمى‏کاهد.

 

شيخ صدوق؛ در کتاب بابى را به اين حديث اختصاص داده است - اين باب تحت عنوان «گفتار امام رضا(ع) در مربعه نيشابور» آمده است. آنگاه چهار حديث را که از نظر مضمون يکى هستند و تنها طريق سندى آنها مختلف است و تفاوتى اندک در متن آنها ديده مى شود، نقل کرده است.

 

حديث اول‏

 

 

از ابوسعيد محمدبن فضل بن محمدبن اسحاق نيشابورى و او از ابوعلى حسن بن على خزرجى انصارى سعدى و او از عبدالسلام‏بن صالح ابوالصلت هروى نقل مى‏کند:

 

 

هنگامى که على بن موسى (ع) از نيشابور حرکت کرد، محمدبن رافع و احمدبن حرث و يحيى بن يحيى و اسحاق‏بن راهويه و عده‏ديگرى از اهل دانش در محل «مربعه» اطراف امام را گرفته، در حالى که مهار استر امام‏(ع) بر دوش برخى کشيده مى‏شد، از امام خواستند تا حديثى از پدرانش نقل کند. در اين هنگام حضرت رضا(ع) سر از هودج بيرون آورد و در حالى که ردايى از خز بردوش داشت، فرمود:

 

 

پدرم عبد صالح موسى بن جعفر(ع) از پدرش جعفربن محمد و او از قول پدرش محمدبن على و او از پدرش على‏بن الحسين و او از قول پدرش حسين‏بن على و او از پدرش على‏بن ابى‏طالب نقل کرده‏اند که از پيامبر(ص) شنيده است و پيامبر از جبرئيل دريافت کرده که خداوند فرموده است:

« انى انا الله لااله الا انا فا عبدونى. من جاء منکم بشهادة ان لااله الاالله بالاخلاص دخل فى حصنى و من دخل فى‏ حصنى‏ امن من عذابى‏.»

من آن خداى يکتايى هستم که جز من خدايى نيست؛ پس تنها مرا پرستش کنيد. هر کس از شما به اخلاص، يکتايى مرا گواهى دهد در دژ من جاى خواهد گرفت و آن کس که در دژ من داخل شود از کيفر من ايمن خواهد بود.

 

 

 

حديث دوم

 

 

از ابوالحسن محمدبن على بن شاه فقيه مرو رودى و از ابوالقاسم عبدالله ‏بن احمد بن عامر طايى در بصره شنيد که عبدالله‏بن عامر از پدرش و او از امام رضا(ع) طبق اسناد ذهبيه حديث قبل، نقل کرده است که فرمود:

 

 

 «... قال رسول الله يقول الله عزوجل  لااله الا الله حصنى فمن دخله امن من عذابى.»

کلمه توحيد «لااله الا الله» دژ و دژ من است. پس کسى که آن را داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود

حدیث سلسله الذهب

 ************

مردم نیشابور مشتاق زیارت حضرت رضا (ع ) بودند. از حضرت تقاضا کردند اندکى توقف فرماید تا چهره جذاب و متین آن یادگار رسول را ببینند. امام (ع ) در حالى که لباس ساده اى بر تن داشت ، در برابر مردم قرار گرفت . مردم در دیدن آن حضرت بى تابانه فریاد شوق برداشتند. دو نفر از حافظان حدیث بنام ابوذرعه و محمّد بن اسلم مردم را به سکوت دعوت مى کردند و کلمات درربار آن حضرت را براى مردم - با صداى بلند - بیان مى فرمودند. حضرت رضا علیه السلام حدیثى را که مربوط به (توحید و یگانگى ذات حق ) است بدین سان بیان فرمود:
(( (کلمة لا اله الا اللّه حصنى فمن قالها دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى ) )) یعنى (کلمه طیبه (( لا اله الا اللّه ) )) دژ استوار من است ، هر کس آن را بگوید در این دژ استوار داخل مى شود، و اگر در آن وارد شد از عذاب روز رستاخیز در امان خواهد بود. (و سپس ‍ هنگامى که موکب آن حضرت مى خواست به راه افتد، براى تکمیل این سخن والا و ارزنده سر از هودج و کجاوه بیرون آورد.
مردم همه متوجه شدند که امام (ع ) قصد بیان مطلبى فرموده است .
دیگر بار سکوت بر همه جا حکمفرما شد. امام (ع ) بدنبال حدیث افزود:
(( (و لکن بشرطها و انا من شروطها). ))
یعنى : و امّا به شرط و شروطش (و با اشاره به خود فرمود:) و من از شروط آن هستم .
منظور امام از بیان حدیث قدسى  سه نکته بود:
اول :


آنکه با نقل نام پدران و اجداد خود که هر کدام از دیگرى حدیث را روایت کرده اند تا به پیغمبر اکرم (ص ) و اینکه آن حضرت از طریق جبرئیل امین از مقام ربوبى ، این حدیث را شنیده است پدران بزرگوار خود را که همه امامان شیعه و خلفاى واقعى حق اند به مردم باز گفت و آنها را به یاد مردم آورد.
دوم:


 آنکه ، موضوع یگانه پرستى و خدا پرستى را که پایه همه اعتقادات است به یاد مردم آورد که گول طاغوتهاى زمان و زورمندان طاغوت صفت نخورند.
سوم :


آنکه ، یگانه پرستى واقعى و خالى از شرک و روى و ریا مستلزم و همراه (ولایت ) اهل بیت (ع ) است و تا رهبرى عادلانه در جامعه مسلمانان برقرار نشود، بتها و بت نماها و طاغوتها نخواهند گذاشت توحید در مسیر درست قرار گیرد.
در تاریخ آمده است که : هنگام نوشتن این حدیث مردم مشتاق آن چنان آمادگى داشتند که 24 هزار قلمدان در اختیار گرفته بودند، تا در نوشتن کلمات گهربار فرزند پیغمبر (ص ) بکار گیرند.


والسلام

اسرار حديث كساء

 


يكى از رمزهاى بزرگ حديث كساء، معرفى جايگاه والاى حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است. در بخشى از حـديـث، زمـانى كه جبرئيل امين از خداوند متعال مى‌پرسد اين پنج نفرى كه اين همه فضائل دارند و آسمان‌ها و زمين و همه‌ى موجودات به بركت وجود آن بزرگواران خلق شده، چه كسانى هستند؟ خداوند پاسخ مى‌دهد: «هُمْ فاطِمَةُ وَاَبُوها وَبَعلُها وَبَنُوها»: «آنان: فاطمه، پدر، شوهر و فرزندانش هستند». اين عبارت نشان دهنده‌ى جايگاه والا و شناخته شده‌ى حضرت زهرا (سلام الله عليها) در آسمان‌ها و در ميان فرشتگان الهى است.


توضيح آن‌كه در كتاب‌هاى علمى آمده است كه براى مـعـرفـى يك چيز يا يك شخص، بايد از چيزها يا اشخاصى استفاده كرد كه براى مخاطب آشناتر باشند. در اين بخش از حديث، با وجود چهار شخصيت بزرگ، يعنى وجود مبارك پيامبر اكرم( صلي الله عليه و آله )، حضرت علــى(عليه السلام)، امـام حـسـن(عليه السلام) و امـام حــســيــن(عليه السلام)، وجـود مبـارك حضـرت زهـرا (سلام الله عليها) محور اصحاب كساء معرفى شده‌اند كه آسمان‌ها و زمين و آن‌چه در آن‌هاست به طفيل وجود مبارك آن‌ها خلق شده است. اين معنا در ديگر احاديث معصومان(عليهم السلام) نيز وجود دارد. در حديثى قدسى، خداوند تبارك و تعالى، خطاب به پيامبر اكرم( صلي الله عليه و آله ) مى‌فرمايد: «لولاك لما خلقت الاْءفلاك و لولا على لما خلقتك و لولا فاطمة لما خلقتكما»: [15] «اگر براى تو نبود، افلاك را خلق نمى‌كردم و اگر براى على(عليه السلام) نبود، تو را خلق نمى‌كردم و اگر براى فاطمه (سلام الله عليها) نبود، شـما را خلق نمى‌كردم». اين حديث، نشان از نقش مـحورى حضرت فاطمه (سلام الله عليها) در عالم هستى دارد.


در روايتى از اهل سنت، ابوهريره از رسول اكرم( صلي الله عليه و آله وسلم ) نقل مى‌كند: «پس از آن‌كه حضرت آدم(عليه السلام) به عرش توجه كرد، پنج نور در آن ديد و زمانى كه خداوند در مورد اين پنج نور پرسيد، پاسخ شنيد كه اين پنج نور فرزندان تو هستند و به محبت آن‌هاست كه تو را خلق كردم و اگر اين‌ها نبودند بهشت و دوزخ، عرش و كرسى، آسمان و زمين، فرشتگان و جنيان و آدميان را خلق نمى‌كردم. اى آدم! به عزتم سوگند! اگر كسى به اندازه يك دانه‌ى خردل بغض و كينه‌ى آن‌ها را در دل داشته باشد، وارد آتشش مى‌كنم. اى آدم! اينان برگزيده‌هاى مـن هـسـتند، من به واسطه‌ى آن‌ها مردم را نجات مى‌دهم و هلاك مى‌گردانم. اى آدم! اگر حاجتى داشتى به وسيله‌ى آن‌ها به من توسل بجوى».[16]


نـكته ديگر ثواب و پاداشى است كه براى برپايى مجلس حديث كساء در نظر گرفته شده است. در حديث كساء مى‌خوانيم: «ما ذكر خبرنا هذا فى محفل من محافل اهل الاْءرض و فيه جمع من شيعتنا و محبينا و فيهم مهموم الا و فرج الله همه، ولا مغموم الا وكشف الله غمّه، ولاطالب حاجة الا وقضى الله حاجته ...». اين ثواب جداى از جنبه‌ى توسل به وجود مطهر حضرت زهرا (سلام الله عليها)، ناظر به ثوابى است كه براى مجالس ذكر اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) قرار داده شده است. در احاديث آمده است كه اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) دوست دارند در مجالسى كه شيعيان بـه ذكـر احـاديـث و مـعـارف اهـل بـيـت(عليهم السلام) مى‌پردازند، حضور يابند و براى كسانى كه امر ولايت آن‌‌ها را زنده نگه مى‌دارند، دعا كنند.[17] ‌ ‌
بر اين اساس، بندهايى از اين حديث كه بازگو كننده‌ى آن است كه«رحمت خدا بر اهل اين مجالس نازل مى‌شود»، «تا آن‌كه جمع متفرق نشده‌اند، فرشتگان براى آن‌ها طلب آمرزش مى‌كنند»، «اگر در جمع آن‌ها غم‌زده و اندوهگينى باشد، خداوند غم و اندوه او را برطرف مى‌سازد»، «اگر در آن جمع حاجت مندى باشد، خداوند حاجت او را برآورده مى‌سازد» و ...، با توجه به احاديث ديگر مورد تأييد قرار مى‌گيرد.


حديث كساء در توصيف مجالسى كه در آن جمعى از شيعيان حضور داشته باشند و در آن به ذكر اخبار اهل بيـت(عليهم السلام) بپردازند، آورده است كه: فرشتگان چنين مجلسى را در ميان گرفته و براى آن‌ها طلب مغفرت مى‌كنند.[18] عنايت فرشتگان به مجالس شيعيان و محبـان اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) در روايات ديگر نيز مورد تأكيد قرار گرفته است. براى مثال، عايشه دختر عبدالله بن عاص از رسول خدا( صلي الله عليه و آله ) نقل مى‌كند: «هر جمعى كه گرد هم آيند و فضايل آل محمد(عليهم السلام) را نقل كنند، فرشتگان از آسمان‌ها فرود مى‌آيند و به جمع آن‌ها مى‌پيوندند و وقتى آن گروه متفرق مى‌شوند و فرشتگان به آسمان‌ها بالا روند، ديگر ملائكه از آن‌ها مى‌پرسند: بوى خوشى از شما استشمام مى‌كنيم كه نظير آن را تا كنون احساس نكرده‌ايم. آن‌ها هم در پاسخ مى‌گويند: ما در مجلسى بوديم كه اخبار آل محمد( صلي الله عليه و آله ) در آن نقل مى‌شد. آن ملائكه مى‌گويند: ما را هم به آن‌جا ببريد تا از باقى مانده‌ى عطر آن مجلس بهره ببريم».[19]

 


شفاى جوان مسيحى مبتلا به سرطان خون
به بركت حديث كساء


از طرف مرحوم آيت الله العظمى حاج "سيد محمد شيرازى(رحمةالله‌عليه)" ، حسينيه‌اى در ايالت واشنگتن آمريكا، به نام حسنيه‌ى «الرسول الاْءعظم( صلي الله عليه و آله )» تأسيس شده است. دهه‌ى فاطميه در اين حسينيه مراسم عزادارى براى حضرت زهرا (سلام الله عليها) برپا و در شب‌هاى جمعه، مراسم دعا و توسل و قرائت حديث شريف كساء برقرار است. يكى از روحانيان بزرگوارى كه از سوى بيت آيت الله العظمى شيرازى، در آن مركز بزرگ دينى، انجام وظيفه مى‌كند، نقل كرده است: روزى در يكى از خيابان‌هاى واشنگتن، پشت چراغ قرمز، منتظر آزاد شدن راه بودم. در اين هنگام يك خانم بى حجاب، با گريه‌ى شديد، به طرف اتومبيل من آمد و گفت: ‌حاج آقا! شما ايرانى هستيد؟ گفتم: بله. ‌ ‌
گفت: التماس دعا دارم؛ من يك جوان نوزده ساله دارم كه به سرطان خون مبتلا و در بيمارستان بسترى است، حالش هم بسيار بد است. در جواب آن خانم گفتم: «شب جمعه به حسينيه‌ى رسول اعظم( صلي الله عليه و آله ) بياييد و در مجلس حديث كساء شركت كنيد، تا به بركت توسل به حضرت زهرا (سلام الله عليها) مشكل شما مرتفع شود». آن خانم شب جمعه به حسينيه آمد و دعا كرد. از قندهايى كه براى تبرك در جلسه‌ى حديث كساء به حاضران داده مى‌شد و قدرى شُله‌زرد نذرى به آن خانم دادم و گفتم: از اين‌ها قدرى به جوان سرطانى خود بدهيد. وى در جواب من گفت: پسرم نمى‌تواند چيزى بخورد. از او خواستم كه حتى اگر شده يك ذره از اين شله‌زرد را در دهان او بگذارد.
دو روز بعد ديدم كه خانم گريه‌كنان به حسينيه آمد. اول خيال كردم كه جوانش فوت كرده؛ خواستم به او تسليت بگويم، ولى او هنگامى كه نزديك شد، رو به من كرد و پس از سلام گفت: حاج آقا، وقتى مقدارى از آن شله‌زرد را در دهان جوان گذاشتم، فوراً چشمش را باز كرد و حالش خوب شد. پس از آن، پزشكان بيمارستان براى بررسى حال او جلسه‌ى مشورتى تشكيل دادند و در نهايت اظهار داشتند كه حضرت مسيح(عليه السلام) او را شفا داده است؛ ولى من به آن‌ها گفتم كه به يقين، او شفـا يـافته‌ى امام حسين(عليه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله عليها) و حديث كساء است.
آن خانم در نوبت‌هاى بعد با حجاب اسلامى، در جلسه حديث كساء شركت مى‌كرد و جريان زندگى خود و شفا يافتن فرزندش را براى حاضران تعريف مى‌كرد و مى‌گفت: من مسيحى بودم؛ بيست سال قبل به هنگام حاملگى در ايران حضور داشتم، شوهرم را از دست دادم و پس از آن به آمريكا آمدم. در ايران، تبليغات هيچ يك از علماى بزرگ نتوانست مرا مسلمان كند؛ ولى امروز به بركت امام حسين(عليه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله عليها) و حديث كساء مسلمان شده‌ام. وى مرتب بر اين جمله تـأكيـد مـى‌كـرد كـه حـديـث كسـاء و حضرت زهرا (سلام الله عليها) مرا به سوى اسلام هدايت كرده است(20)


[15] ـ صدر اين حديث شريف در كتاب‌هاى بسيارى به سندهاى مختلف از شيعه و سنى آمده است. براى ديدن تمام حديث با ذيل آن ر.ك. طهرانى، ميرزا ابوالفضل، شفاء الصدور فى شرح زيارة العاشورا، ج1، ص225.
[16] ـ الحموينى، فرائد السمطين، ج1، ص36؛ بحرانى، سيد هاشم، غاية المرام، ص5؛ ابو عبدالله الرازى، "ارجح المطالب"، ص461؛ شوشترى، قاضى نورالله، احقاق الحق، ج9، ص203، بحرانى، عوالم العلوم، ج1/12، ص22.
[17] ـ در حديث آمده است كه امام صادق(عليه السلام) از فضيل مى‌پرسند: آيا شما شيعيان با هم جلسه تشكيل مى‌دهيد و زمانى كه پاسخ مثبت او را مى‌شنوند مى‌فرمايند: »ان تلك المجالس احبها، فاحيوا امرنا يا فضيل، رحم الله من اْءحيا امرنا ...» )مجلسى، بحارالانوار، ج44، ص282 و ج 71 ص260 و 351.( روايـات مـربـوط بـه ايـن بحـث بسيـار اسـت. علامه مجلسى( رحمه الله عليه) در "مرآة العقول"، ج9، ص53 در تفسير "حياة لامـرنا" مى‌فرمايند: «برپايى اين‌گونه جلسات و گفتگو از معارف اهل بيت(عليهم السلام) سبب پويايى و زنده ماندن دين و علوم و معارف اهل بيت(عليهم السلام) و امر امامت و ولايت آن‌هاست».
[18] ـ ما ذكر خبرنا هذا فى محفل من محافل اهل الاْءرض، و فيه جمع من شيعتنا و محبينا، الا ونزلت عليهم الرحمة، و حفت بهم الملائكة و استغفرت لهم الى ان يتفرقوا ...
[19] ـ القندوزى، ينابيع المودة، ص246، شوشترى، احقاق الحق، ج9، ص500 و ... براى ديدن تفصيل اين روايات ر.ك: آية التطهير فى احاديث الفريقين، ج2، ص327.
[20]ـ موحد ابطحى، مير سيد حجت/ كرامات و عنايات فاطمه زهرا

حدیث کسا چیست؟

 



از احادیث مشهور میان عامه و خاصه «حدیث کسا» است. این حدیث در کتابهای شیعه و اهل سنت به طُرُق و اسانید مختلف آمده و خاستگاه پیدایش اصطلاحاتی چون «اصحاب کسا»، «آل عبا» و ... شده است.
اصل حدیث چنین است: روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، حضرت امیر، فاطمۀ زهرا و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام)، در منزل حضرت فاطمه (سلام الله علیها) یا اُمَّ‌سَلَمِه گرد آمدند. پیامبر بالا‌پوشی بر سر خود و آن چهارتن افکند و چنین دعا کرد: «خدایا! اینان اهل بیت و نزدیکان من هستند، هر پلیدی را از ایشان بزدای و آنان را (از هر عیب و گناه) پاک گردان.» پس از آن جبرئیل فرود آمد و آیۀ تطهیر (آیۀ سی و سوم سورۀ احزاب) را فرود آورد.
برخی از دانشمندان شیعه دربارۀ أسناد حدیث کسا و اثبات اعتبار آن رساله‌هایی فراهم آورده‌اند و نیز شرحهایی بر آن نوشته‌اند. همچنین شماری از شاعران نامدار عرب و فارس، مضمون حدیث کسا را به نظم در‌آورده‌اند.

حديث كساء

 


عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراَّءِ عَلَيْهَا السَّلامُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وآله

از فاطمه زهرا سلام اللّه عليها دختر رسول خدا صلى اللّه عليه وَآلِهِ


قالَ سَمِعْتُ فاطِمَةَ اَنَّها قالَتْ دَخَلَ عَلَىَّ اَبى رَسُولُ اللَّهِ فى بَعْضِ الاَْيّامِ

جابر گويد شنيدم از فاطمه زهرا كه فرمود: وارد شد بر من پدرم رسول خدا در بعضى از روزها

فَقالَ السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ فَقُلْتُ عَلَيْكَ السَّلامُ

و فرمود: سلام بر تو اى فاطمه در پاسخش گفتم : بر تو باد سلام

قالَ اِنّى اَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً فَقُلْتُ لَهُ اُعيذُكَ بِاللَّهِ يا اَبَتاهُ مِنَ الضُّعْفِ

فرمود:من در بدنم سستى و ضعفى درك مى كنم ، گفتم : پناه مى دهم تو را به خدا اى پدرجان از سستى و ضعف

فَقَالَ يا فاطِمَةُ ايتينى بِالْكِساَّءِ الْيَمانى فَغَطّينى بِهِ فَاَتَيْتُهُ بِالْكِساَّءِالْيَمانى

فرمود: اى فاطمه بياور برايم كساء يمانى را و مرا بدان بپوشان من كساء يمانى را برايش آوردم

فَغَطَّيْتُهُ بِهِ وَصِرْتُ اَنْظُرُ اِلَيْهِ وَاِذا وَجْهُهُ يَتَلاَْلَؤُ كَاَنَّهُ الْبَدْرُ فى لَيْلَةِ تَمامِهِ وَكَمالِهِ

و او را بدان پوشاندم و هم چنان بدو مى نگريستم و در آن حال چهره اش مى درخشيد همانند ماه شب چهارده

فَما كانَتْ اِلاّ ساعَةً وَاِذا بِوَلَدِىَ الْحَسَنِ قَدْ اَقْبَلَ

پس ساعتى نگذشت كه ديدم فرزندم حسن وارد شد

وَقالَ السَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمّاهُ فَقُلْتُ وَعَلَيْكَ السَّلامُ يا قُرَّةَ عَيْنى وَثَمَرَةَ فُؤ ادى

و گفت سلام بر تو اى مادر گفتم : بر تو باد سلام اى نور ديده ام و ميوه دلم

فَقالَ يا اُمّاهُ اِنّى اَشَمُّ عِنْدَكِ راَّئِحَةً طَيِّبَةً كَاَنَّها راَّئِحَةُ جَدّى رَسُولِ اللَّهِ

گفت : مادرجان من در نزد تو بوى خوشى استشمام مى كنم گويا بوى جدم رسول خدا است

فَقُلْتُ نَعَمْ اِنَّ جَدَّكَ تَحْتَ الْكِساَّءِ فَاَقْبَلَ الْحَسَنُ نَحْوَ الْكِساَّءِ

گفتم : آرى همانا جد تو در زير كساء است پس حسن بطرف كساء رفت

وَقالَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا جَدّاهُ يا رَسُولَ اللَّهِ اَتَاْذَنُ لى اَنْ اَدْخُلَ مَعَكَ تَحْتَ الْكِساَّءِ

و گفت : سلام بر تو اى جد بزرگوار اى رسول خدا آيا به من اذن مى دهى كه وارد شوم با تو در زير كساء؟

فَقالَ وَعَلَيْكَ السَّلامُ يا وَلَدى وَيا صاحِبَ حَوْضى قَدْ اَذِنْتُ لَكَ

فرمود: بر تو باد سلام اى فرزندم و اى صاحب حوض من اذنت دادم

فَدَخَلَ مَعَهُ تَحْتَ الْكِساَّءِ


پس حسن با آن جناب بزير كساء رفت


فَما كانَتْ اِلاّ ساعَةً وَاِذا بِوَلَدِىَ الْحُسَيْنِ قَدْ اَقْبَلَ

ساعتى نگذشت كه فرزندم حسين وارد شد

وَقالَ السَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمّاهُ

و گفت : سلام بر تو اى مادر

فَقُلْتُ وَعَلَيْكَ السَّلامُ يا وَلَدى وَيا قُرَّةَ عَيْنى وَثَمَرَةَ فُؤ ادى

گفتم : بر تو باد سلام اى فرزند من و اى نور ديده ام و ميوه دلم

فَقالَ لى يا اُمّاهُ اِنّىَّ اَشَمُّ عِنْدَكِ راَّئِحَةً طَيِّبَةً كَاَنَّها راَّئِحَةُ جَدّى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ

فرمود:مادر جان من در نزد تو بوى خوشى استشمام مى كنم گويا بوى جدم رسولخدا (ص)است

فَقُلْتُ نَعَمْ اِنَّ جَدَّكَ وَاَخاكَ تَحْتَ الْكِساَّءِ

گفتم آرى همانا جد تو و برادرت در زير كساء هستند

فَدَنَى الْحُسَيْنُ نَحْوَ الْكِساَّءِ وَقالَ

حسين نزديك كساء رفته گفت :


السَّلامُ عَلَيْكَ يا جَدّاهُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنِ اخْتارَهُ اللَّهُ

سلام بر تو اى جد بزرگوار، سلام بر تو اى كسى كه خدا او را برگزيد


اَتَاْذَنُ لى اَنْ اَكُونَ مَعَكُما تَحْتَ الْكِساَّءِ

آيا به من اذن مى دهى كه داخل شوم با شما در زير كساء

فَقالَ وَعَلَيْكَ السَّلامُ يا وَلَدى وَيا شافِعَ اُمَّتى قَدْ اَذِنْتُ لَكَ

فرمود: و بر تو باد سلام اى فرزندم و اى شفاعت كننده امتم به تو اذن دادم

فَدَخَلَ مَعَهُما تَحْتَ الْكِساَّءِ فَاَقْبَلَ عِنْدَ ذلِكَ اَبُوالْحَسَنِ عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِبٍ

پس او نيز با آن دو در زير كساء وارد شد در اين هنگام ابوالحسن على بن ابيطالب وارد شد

وَقالَ السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ فَقُلْتُ وَعَلَيْكَ السَّلامُ يا اَبَا الْحَسَنِ وَ يا اَميرَ الْمُؤْمِنينَ

و فرمود سلام بر تو اى دختر رسول خدا گفتم : و بر تو باد سلام اى ابا الحسن و اى امير مؤ منان

فَقالَ يا فاطِمَةُ اِنّى اَشَمُّ عِنْدَكِ رائِحَةً

فرمود: اى فاطمه من بوى خوشى نزد تو استشمام مى كنم

طَيِّبَةً كَاَنَّها راَّئِحَةُ اَخى وَابْنِ عَمّى رَسُولِ اللَّهِ


گويا بوى برادرم و پسر عمويم رسول خدا است ؟


فَقُلْتُ نَعَمْ ها هُوَ مَعَ وَلَدَيْكَ تَحْتَ الْكِساَّءِ فَاَقْبَلَ عَلِىُّ نَحْوَ الْكِساَّءِ

گفتم : آرى اين او است كه با دو فرزندت در زير كساء هستند پس على نيز بطرف كساء رفت

وَقالَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ اَتَاْذَنُ لى اَنْ اَكُونَ مَعَكُمْ تَحْتَ الْكِساَّءِ

و گفت سلام بر تواى رسول خدا آيا اذن مى دهى كه من نيز با شما در زير كساء باشم

قالَ لَهُ وَعَلَيْكَ السَّلامُ يا اَخى يا وَصِيّى وَخَليفَتى وَصاحِبَ لِواَّئى قَدْ اَذِنْتُ لَكَ

رسول خدا به او فرمود: و بر تو باد سلام اى برادر من و اى وصى و خليفه و پرچمدار من به تو اذن دادم

فَدَخَلَ عَلِىُّ تَحْتَ الْكِساَّءِ ثُمَّ اَتَيْتُ نَحْوَ الْكِساَّءِ وَقُلْتُ اَلسَّلامُعَلَيْكَ يا اَبَتاهُ يا رَسُولَ اللَّهِ

پس على نيز وارد در زير كساء شد، در اين هنگام من نيز بطرف كساء رفتم و عرض كردم سلامبر تو اى پدرجان اى رسول خدا

اَتَاْذَنُ لى اَن اَكُونَ مَعَكُمْ تَحْتَ الْكِساَّءِ؟

آيا به من هم اذن مى دهى كه با شما در زير كساء باشم ؟

قالَ وَعَلَيْكِ السَّلامُ يا بِنْتى وَيا بَضْعَتى قَدْ اَذِنْتُ لَكِ فَدَخَلْتُ تَحْتَ الْكِساَّءِ

فرمود: و بر تو باد سلام اى دخترم و اى پاره تنم به تو هم اذن دادم ، پس من نيز به زير كساء رفتم ،

فَلَمَّا اكْتَمَلْنا جَميعاً تَحْتَ الْكِساَّءِ اَخَذَ اَبى رَسُولُ اللَّهِ بِطَرَفَىِ الْكِساَّءِ

و چون همگى در زير كساء جمع شديم پدرم رسول خدادو طرف كساء را گرفت

وَاَوْمَئَ بِيَدِهِ الْيُمْنى اِلَى السَّماَّءِ وَقالَ

و با دست راست بسوى آسمان اشاره كرد و فرمود:

اَللّهُمَّ اِنَّ هؤُلاَّءِ اَهْلُ بَيْتى وَخ اَّصَّتى وَح اَّمَّتى لَحْمُهُمْ لَحْمى وَدَمُهُمْ دَمى

خدايا اينانند خاندان من و خواص ونزديكانم گوشتشان گوشت من و خونشان خون من است

يُؤْلِمُنى ما يُؤْلِمُهُمْ وَيَحْزُنُنى ما يَحْزُنُهُمْ اَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَهُمْ

مى آزارد مرا هرچه ايشان را بيازارد وبه اندوه مى اندازد مراهرچه ايشان را به اندوه در آورد من در جنگم با هر كه با ايشان بجنگد

وَسِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ وَعَدُوُّ لِمَنْ عاداهُمْ وَمُحِبُّ لِمَنْ اَحَبَّهُمْ

و در صلحم با هر كه با ايشان درصلح است ودشمنم باهركس كه با ايشان دشمنى كند و دوستم با هر كس كه ايشان را دوست دارد

اِنَّهُمْ مِنّى وَاَ نَا مِنْهُمْ فَاجْعَلْ صَلَواتِكَ وَبَرَكاتِكَ وَرَحْمَتَكَ وَغُفْرانَكَ

اينان از منند و من از ايشانم پس بفرست درودهاى خود و بركتهايت و مهرت و آمرزشت

وَرِضْوانَكَ عَلَىَّ وَعَلَيْهِمْ وَاَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهيراً

و خوشنوديت را بر من و بر ايشان و دور كن از ايشان پليدى را و پاكيزه شان كن بخوبى

فَقالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ يا مَلاَّئِكَتى وَيا سُكّانَ سَماو اتى اِنّى ما خَلَقْتُ سَماَّءً مَبْنِيَّةً

پس خداى عزوجل فرمود: اى فرشتگان من و اى ساكنان آسمانهايم براستى كه من نيافريدم آسمان بنا شده

وَلا اَرْضاً مَدْحِيَّةً وَلا قَمَراً مُنيراً وَلا شَمْساً مُضِيَّئَةً وَلا فَلَكاً يَدُورُ

و نه زمين گسترده و نه ماه تابان و نه مهر درخشان و نه فلك چرخان

وَلا بَحْراً يَجْرى وَلا فُلْكاً يَسْرى اِلاّ فى مَحَبَّةِ هؤُلاَّءِالْخَمْسَةِ الَّذينَ هُمْ تَحْتَ الْكِساَّءِ

و نه درياى روان و نه كشتى در جريان را مگر بخاطر دوستى اين پنج تن اينان كه در زير كسايند

فَقالَ الاَْمينُ جِبْراَّئيلُ يا رَبِّ وَمَنْ تَحْتَ الْكِساَّءِ

پس جبرئيل امين عرض كرد: پروردگارا كيانند در زير كساء؟

فَقالَ عَزَّوَجَلَّ هُمْ اَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَمَعْدِنُ الرِّسالَةِ

خداى عزوجل فرمود: آنان خاندان نبوت و كان رسالتند:

هُمْ فاطِمَةُ وَاَبُوها وَبَعْلُها وَبَنُوها

آنان فاطمه است و پدرش و شوهر و دو فرزندش

فَقالَ جِبْراَّئيلُ يا رَبِّ اَتَاْذَنُ لى اَنْاَهْبِطَ اِلَى الاَْرْضِ لاَِكُونَ مَعَهُمْ سادِساً

جبرئيل عرض كرد: پروردگارا آيا به من هم اذن مى دهى كه به زمين فرود آيم تا ششمين آنها باشم

فَقالَ اللَّهُ نَعَمْ قَدْ اَذِنْتُ لَكَ

خدا فرمود: آرى به تو اذن دادم

فَهَبَطَ الاَْمينُ جِبْراَّئيلُ وَقالَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ

پس جبرئيل امين به زمين آمد و گفت : سلام بر تو اى رسول خدا،

االْعَلِىُّ لاَْعْلى يُقْرِئُكَ السَّلامَ وَيَخُصُّكَ بِالتَّحِيَّةِ وَالاِْكْرامِ وَيَقُولُ لَكَ

پروردگار علىّ اعلى سلامت مى رساند و تو را به تحيت و اكرام مخصوص داشته و مى فرمايد:

وَعِزَّتى وَجَلالى اِنّى ما خَلَقْتُ سَماَّءً مَبْنِيَّةً وَلا اَرْضاً مَدْحِيَّةً وَلا قَمَراً مُنيراً

به عزت و جلالم سوگند كه من نيافريدم آسمان بنا شده و نه زمين گسترده و نه ماه تابان

وَلا شَمْساً مُضَّيئَةً وَلا فَلَكاً يَدُورُ وَلا بَحْراً يَجْرى وَلا

و نه مهر درخشان و نه فلك چرخان و نه درياى روان و نه كشتى در

فُلْكاً يَسْرى اِلاّ لاَِجْلِكُمْ وَمَحَبَّتِكُمْ وَقَدْ اَذِنَ لى اَنْ اَدْخُلَ مَعَكُمْ

جريان را مگر براى خاطر شما و محبت و دوستى شما و به من نيز اذن داده است كه با شما

فَهَلْ تَاْذَنُ لى يا رَسُولَ اللَّهِ فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ وَعَلَيْكَ السَّلامُ يا اَمينَ وَحْىِ اللَّهِ

در زير كساء باشم پس آيا تو هم اى رسول خدا اذنم مى دهى ؟ رسول خدا(ص ) فرمود و بر تو باد سلام اى امين وحى خدا

اِنَّهُ نَعَمْ قَدْ اَذِنْتُ لَكَ فَدَخَلَ جِبْراَّئيلُ مَعَنا تَحْتَ الْكِساَّءِ

آرى به تو هم اذن دادم پس جبرئيل با ما وارد در زير كساء شد

فَقالَ لاَِبى اِنَّ اللَّهَ قَدْ اَوْحى اِلَيْكُمْ يَقُولُ

پس پدرم گفت : همانا خداوند بسوى شما وحى كرده و مى فرمايد:

اِنَّما يُريدُ اللَّهُ ِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً

حقيقت اين است كه خدا مى خواهد پليدى و ناپاكى را از شما خاندان ببرد و پاكيزه كند شما را پاكيزگى كامل

فَقالَ عَلِىُّ لاَِبى يا رَسُولَ اللَّهِ اَخْبِرْنى ما لِجُلُوسِنا هذا تَحْتَ الْكِساَّءِ مِنَ الْفَضْلِ عِنْدَ اللَّهِ

على عليه السلام به پدرم گفت :اى رسول خدا به من بگو اين جلوس و نشستن ما در زير كساء چه فضيلتى و چه شرافتى نزد خدا دارد؟

فَقالَ النَّبِىُّ وَالَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ نَبِيّاً وَاصْطَفانى بِالرِّسالَةِ نَجِيّاً

پيغمبر(ص ) فرمود: سوگند بدان خدائى كه مرا به حق به پيامبرى برانگيخت و به رسالت و نجات دادن خلق برگزيد

ما ذُكِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الاَْرْضِ وَفيهِ جَمْعٌ مِنْ شَيعَتِنا وَمُحِبّينا

كه ذكر نشود اين خبر و سرگذشت ما در انجمن و محفلى از محافل مردم زمين كه در آن گروهى از شيعيان و دوستان ما باشند

اِلاّ وَنَزَلَتْ عَلَيْهِمُ الرَّحْمَةُ وَحَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَّئِكَةُ وَاسْتَغْفَرَتْ لَهُمْ اِلى اَنْ يَتَفَرَّقُوا

جز آنكه نازل شود بر ايشان رحمت حق و فرا گيرند ايشان را فرشتگان و براى آنها آمرزش خواهند تا آنگاه كه از دور هم پراكنده شوند

فَقالَ عَلِىُّ اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَفازَ شيعَتُنا وَرَبِّ الْكَعْبَةِ

، على كه اين فضيلت را شنيد فرمود: با اين ترتيب به خدا سوگند مارستگار شديم و سوگند به پروردگار كعبه كه شيعيان ما نيز رستگار شدند،

فَقالَ النَّبِىُّ ثانِياً يا عَلِىُّ وَالَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ نَبِيّاً وَاصْطَفانى بِالرِّسالَةِ نَجِيّاً

دوباره پيغمبر فرمود: اى على سوگند بدانكه مرا بحق به نبوت برانگيخت و به رسالت و نجات دادن خلق برگزيد

ما ذُكِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الاَْرْضِ

ذكر نشود اين خبر و سرگذشت ما درانجمن ومحفلى از محافل مردم زمين

وَفيهِ جَمْعٌ مِنْ شيعَتِنا وَمُحِبّينا وَفيهِمْ مَهْمُومٌ اِلاّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ

كه در آن گروهى از شيعيان و دوستان ما باشند و در ميان آنها اندوهناكى باشد جز آنكه خدا اندوهش را برطرف كند

وَلا مَغْمُومٌ اِلاّ وَكَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ وَلا طالِبُ حاجَةٍ اِلاّ وَقَضَى اللّهُ حاجَتَهُ

و نه غمناكى جز آنكه خدا غمش را بگشايد و نه حاجتخواهى باشد جز آنكه خدا حاجتش را برآورد،

فَقالَ عَلِىُّ اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَسُعِدْنا وَكَذلِكَ شيعَتُنا فازُوا وَسُعِدُوا فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَرَبِّ الْكَعْبَة

على گفت : بدين ترتيب به خدا سوگند ما كامياب و سعادتمند شديم و هم چنين و سوگند به پروردگار كعبه كه شيعيان ما نيز رستگار شدند

يا آيه تطهير شامل زنان پيامبر هم مي شود؟

آ
 

طبق آيات 32 و 33 و34 سوره احزاب كه در رابطه با اهل بيت پيغمبر است سوالي داشتم . در اين آيات صحبت از زنان پيغمبر است و قرآن به آنها گوشزد ميكند كه آنها بايد الگو باشند چرا كه خداوند مي خواهد پليدي را از آنها پاك گرداند . با توجه به اينكه اين آيه زماني نازل گرديده كه عايشه با پيغمبر زندگي ميكرده و حضرت خديجه وفات كرده بودند و با توجه به اينكه اين آيه درباره زنان پيغمبر بوده .پس چرا زنان پيغمبر شامل اهل بيت نميشوند . اين در حالي است كه در آن زمان حضرت زهرا و امام علي در خانه مستقلي با حسنين زندگي ميكردند .پس زماني كه اين آيه نازل شده قطعا شامل زنان پيغمبر نيز ميشود .يعني زنان پيغمبر هم معصوم هستند چرا كه زنان پيغمبر قطعا اهل بيت پيغمبر هستند .لطفا راجع به اين توضيح كامل بدهيد و لطفا با منابع معتبر جواب اينجانب را بدهيد . با تشكر

 پاسخ:

 1 - در آيات ياد شده وقتي سخن از زنان پيامبر اکرم (ص) به ميان آمده ، ضمير جمع مؤنث به کار رفته مانند:

 من يات منکن - و من يقنت منکن - لستن - ان اتقيتن - تخضعن - وقرن - بيوتکن و ....

  ولي وقتي به آيه تطهير رسيده ضماير جمع مذکر به کار رفته مانند:

 ليذهب عنکم - ويطهرکم .

  پس معلوم مي شود مخاطب در آيه تطهير غير از مخاطب در آيات قبل و بعد از آيه تطهير است.

 2 - زنان پيامبر گرامي (ص) متعدد بودند و در خانه هاي مختلف زندگي مي کردند و لذا در آيه 32 جمله (وقرن في بيوتکن) آمده است و اگر چنان که آيه تطهير نيز شامل آن ها مي شد بايد جمله (اهل البيوت) مي آمد و حال آن که (اهل البيت) آمده است.

 3 - طبق روايت صحيح مسلم و غيره وقتي آيه تطهير نازل شد رسول اکرم (ص) حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين را زير کساء قرار داد و آيه شريفه قرائت فرمود روايت صحيح مسلم:

 قَالَتْ عَائِشَةُ خَرَجَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم غَدَاةً وَعَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ مِنْ شَعْر أَسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَ الْحُسَيْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِيٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا).

 صحيح مسلم: 7 /130 ح 6414.

  4 - در صحيح مسلم آمده که از زيد بن ارقم سؤال شد آيا به زنان پيامبر (ص) اهل بيت پيامبر گفته مي شود يا خير؟ پاسخ داد همسر يک مرد از اهل بيت آن به حساب نمي آيد زيرا چه بسا زني با مردي يک عمر زندگي مي کند ولي در آخر عمر طلاق گرفته و به خانه پدرش رفته و جزء اهل بيت پدر محسوب مي شود:

 إنّ زيد بن أرقم سئل عن المراد بأهل البيت هل هم النساء ؟ قال: لا / وأيم اللّه ، إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر ، ثمّ يطلّقها ، فترجع إلى أبيها وقومها.

  صحيح مسلم: ج 7 ص 123، (رقم 6381)، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل علي بن أبي طالب (ع).

 5 - زنان پيامبر هيچيک ادعا نکرده اند که آيه تطهير شامل ما نيز مي شود بلکه خلاف آن را نقل کرده اند مانند ام سلمه که مي گويد پس از نزول آيه تطهير و تکريم حضرت رسول گرامي علي و فاطمه و حسن وحسين عليهم السلام را ، من جلو رفته و از حضرت پرسيدم آيا من هم عضو اهل بيت هستم ؟ حضرت پاسخ داد تو آدم خوبي هستي و عضو اهل بيت نيستي بلکه از همسران پيامبر هستي :

 صحيح ترمذي:

عن أمّ سلمة، أنّ النبي صلى الله عليه وسلم جلل على الحسن والحسين وعلى وفاطمة كساء ثمّ قال : «اللهم هؤلاء أهل بيتى وحامّتي أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً». فقالت أم سلمة : وأنا معهم يارسول الله ؟ قال: إنّك على خير. هذا حديث حسن صحيح . وهو أحسن شئ روى في هذا الباب.

 سنن الترمذي: ج 5 ص 361.

رواه الحاكم قائلا: هذا حديث صحيح على شرط البخاري ولم يخرجاه. المستدرك: 2/ 416، 3/ 146. وقال بعد نقل رواية اخرى بعد ذلك: هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه. المستدرك: 2/ 416.

  وروى أيضاً عن عن عمر بن أبي سلمة قال: (لما نزلت هذه الآية على النبي (صلى الله عليه وآله): (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا) في بيت أم سلمة، فدعا فاطمة وحسناً وحسيناً، فجللهم بكساء وعلي خلف ظهره، فجلله بكساء، ثم قال: اللهم، هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قالت أم سلمة: وأنا معهم يا رسول الله؟ قال: أنت على مكانك وأنت إلى خير).

  سنن الترمذي 5: 328. قال عنه الألباني: صحيح. صحيح سنن الترمذي، الألباني 3: 306 ح 3205.

  در روايتي که سيوطي و طبراني و احمد بن حنبل نقل کرده اند آمده که ام سلمه مي گويد من جلو رفته و طرف کساء را گرفته تا داخل شوم حضرت رسول گرامي (ص) کساء را از دست من گرفت و کشيد و به من اجازه ورود به درون عباء را نداد:

 عن أمّ سلمة أنّها قالت: «فرفعت الكساء لأدخل معهم فجذبه من يدي وقال: إنّك على خير .

مسند أحمد ج 6 ص 323، المعجم الكبير للطبراني ج 3 ص 53،الدر المنثور ج 5 ص 198.

 پس بنا بر اين اگر کسي بخواند بگويد که زنان پيامبر نيز داخل اهل بيت هستند و آيه تطهير آنان را نيز شامل مي شود بايد عبا را از دست پيامبر گرفته و به زور زنان حضرت را داخل آن نمايد .

 

 

گواهان حضرت فاطمه (سلام الله علیها)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پس از شهادت دادن ام­ ایمن، امیرالمومنین (علیه السلام) نیز به همان گونه شهادت دادند که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به دستور خدا، فدک را در زمان حیاتشان به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بخشیدند.

اما باز هم ابوبکر نمی پذیرد و این حقیقت را انکار می­ کند. و این بار به این بهانه متوسل می­ شود که شهادت یک مرد و یک زن کافی نیست.

ابوبکر به حضرت زهرا (سلام الله علیها) می­ گوید:

آیا فکر می­ کنی که با گواهی یک مرد و یک زن، در خور این حق می­ شوی که فدک را به تو بازگردانیم؟

سیره حلبی/ از منابع تاریخی معتبر اهل تسنن

 

سخن نویسنده:

می­ بینید که چگونه ابوبکر مانند یک دادگاه کاملا رسمی عمل می­ کند. از حضرت زهرا (سلام الله علیها) گواه می­ خواهد. یا دو مرد، یا یک مرد و دو زن!!!

اما یک سوال!

کجای این جلسه، به یک دادگاه رسمی شباهت دارد که این حکم در آن لازم باشد؟ در کدام دادگاه رسمی، قاضی همان کسی است که از او شکایت شده است؟ در کدام دادگاه، حکم را باید یکی از طرفین دعوا صادر کند؟ در کدام دادگاه ... ؟

 

با این حال حضرت زهرا(سلام الله علیها)، علاوه بر امیرالمومنین (علیه السلام) و ام­ ایمن، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و اسما بنت عمیس٬ همسر ابوبکر را می­ آورند و همگی آنان به درستی سخنان ایشان گواهی می­ دهند.

اما ابوبکر بار دیگر چشم بر روی حقیقت می ­بندد و گواهی آنان را نمی ­پذیرد. این بار به این بهانه که:

امیرمومنان (علیه السلام) همسر و همتای فاطمه (سلام الله علیها) است و حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) فرزندان اویند. ام­ ایمن و اسما نیز از ارادتمندان و شاگردان فاطمه (سلام الله علیها) هستند. پس همه به سود او گواهی می­دهند و برای منافع خویشتن تلاش می­کنند و جریان را به سوی خود سوق می­دهند. شاهد که نباید از اطرافیان و خویشان باشد!!!

امیرالمومنین (علیه السلام) در پاسخ بهانه تراشی­ های آنان، می­ فرمایند:

اما فاطمه (سلام الله علیها) پاره وجود پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، از این رو هر که او را بیازارد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را آزرده و هر کس او را دروغگو شمارد پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دروغگو شمرده است. اما حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام)، فرزندان پیامبرند و سالار جوانان بهشت که هر کس آنان را دروغگو شمارد خدا را دروغگو شمرده است. چرا که بهشتیان نیز راستگویند تا چه رسد به سالارشان. اما من! فراموش نکرده­ اید که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) خطاب به من فرمودند: علی جان! تو از من هستی و من از تو. تو در این سرا و سرای آخرت برادر من خواهی بود. هر کس تو را نپذیرد مرا نپذیرفته، و هر کس از تو پیروی نماید مرا پیروی نموده، و هر کس از تو نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است. اما ام ایمن را پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) مژده­ ی بهشت دادند و برای اسما و نسل او نیز دعا نمود.

نه می ­توان سخنان امیرالمومنین (علیه السلام) را انکار کرد و نه می­ توان فدک را بازگرداند. به همین جهت، عمر به حرف می­ آید و می­گوید:

آری! شما همان گونه هستید که خود را وصف نموده­ اید. این ها درست است اما گواهی کسانی که به سود خویش گواهی می­ دهند، پذیرفته نیست.

امیرالمومنین (علیه السلام) در پاسخ سخن بیهوده و باطل عمر می­ فرمایند:

گواهی ما بدان دلیل که به سود ماست پذیرفته نمی­ شود، پس گواهی پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز پذیرفته نمی­ شود. پس دیگر باید به خدا پناه برد و این آیه را خواند: انا لله و انا الیه راجعون. آری. ما حقوق به تاراج رفته­ ی خویش را می­ خواهیم و شما بر خلاف آیین دادرسی اسلام، از ما گواه می­ خواهید. روشن است که در این جو ارعاب و وحشت و شرایط ساخته و پرداخته­ ی شما هم کسی نیست که ما را یاری کند. شما به حکومت خدا و پیامبر هجوم برده و آنرا از جایگاه حقیقی اش دور ساخته و به خانه­ های خویش می­ برید. بی آنکه هیچ گواه و دلیل و سندی بر کار خویش نمایید و به خشنودی خدا و رضایت مردم بیندیشید. در این صورت باید به خدا شکایت برد که جز او دادرسی نیست. و او باید میان ما داوری نماید. و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.

کشکول علامه حلی/ روایتی از مفضل بنا بر حدیثی از امام صادق



بسم الله الرحمان الرحیم

اولین شاهد

گرما و سرما هر دو با هم در مدینه بودند.هوا گرم بود ولی  سوز سرد می‌آمد.سوز ،سوز خیانت به اهل‌بیت (علیهم السلام) بود.

سوزی دیگر  آمد و خبری برای حضرت فاطمه (سلام الله علیها) آورد.خبر اخراج نماینده حضرت زهرا (سلام الله علیها) از فدک و غصب فدک.حضرت زهرایی که حتی در مسجد هم حضور نمی‌یافتند تا این که نامحرمی ایشان را نبیند برای دفاع از میراث و هدایای غصب‌شده‌ای که پیامبر به ایشان داده بودند و در مرحله‌ی بعد برای دفاع از فدک ولی در اصل برای حمایت از حق خلافت امام علی (علیه السلام) از خانه خارج شدند و به مقابله با اولین ظالمی که به حق محمد و آل‌محمد تعارض کرده‌بود رفتند.قدم های مبارک حضرت زهرا (سلام الله علیها) به نزدیکی شیطانی‌ترین مخلوق خدا ،ابوبکر رسید و این گونه به او خطاب کردند :

چرا مرا از ارث پدری محروم کردی و نماینده‌ام را از آنجا بیرون کردی.حال اینکه پدرم آنجا را به دستور خدا برای من قرار داده بود ؟؟؟

ابوبکر گفت : بر این مطلب شاهد بیاور (در پست بعدی از زبان امیرالمومنین (علیه السلام) مشخص میشود که اصلا نیازی نبوده که معصومین برای مطالبه‌ی فدک شاهد بیاورند)

پس آن حضرت امّ ایمن را آورد.

ام ایمن گفت : پیش از اینکه شهادت و گواهی بدهم باید از تو (ابوبکر) سوالی بپرسم‌: تو را به خدا قسم آیا این فرمایش پیامبر را قبول داری که فرمود: " امّ ایمن یکی از زنان بهشتی است " ؟

ابوبکر گفت : آری قبول دارم

نویسنده : با توجه به این به گفته‌ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) که ام ایمن از زنان بهشتی است و قطعا صادق است. و ضمن توجه به این در دست داشتن فدک به معنای در دست داشتن خلافت بود.ام ایمن به نفع هر کسی که شهادت میدادند باید خلافت هم به آن فرد می رسید و هر کسی هم که با حاکم شدن آن فردی که ام ایمن به نفعی او شهادت داده بود مخالفت می کرد خود به خود با رسول الله (صلی الله علیه و علیه) مخالفت کرده بود.

سپس ام ایمن فرمود : بنا بر این من نیز شهادت میدهم که خداوند عزیز و جلیل بر پیامبر وحی فرستاد که :    " آتِ ذاالقربی حقّه روم / 38 " "حق نزدیکانت را بده" پس از آن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فدک را به دستور خداوند برای فاطمه قرار داد.

پس :

با توجه به این که غاصبان خلافت ، فدک را به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) برنگرداندند رسما با امر خدا هم مخالفت کردند و به گفته‌ی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) کافر شدند

احتجاج ترجمه جعفری 1 / 214 - الطرائف ترجمه داوود الهامی ص394

دل نوشته‌ای از اعماق قلبم: امسال سال عجیبی است.امسال با پاییز آغاز میشود.روز 7 فروردین آغاز دهه‌ی فاطمیه اول است.فراموش نکنید در همین حالی که ما در میهمانی‌هامان قاه قاه می خندیم صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) به فکر آن در سوخته و آن مسمار و آن دست مستی هستند که به صورت مادرشان سیلی زد.انتخاب با خودِ شماست که گریه هاتان مرهمی باشد بر قلب شکسته‌ی امام مهدی (عجل الله فرجه شریف) یا  خنده هاتون نمکی بر دل خون ایشان. لااقل کمتر بخندیم.در جواب دوستانی که شاید به ما بگن شما شیعیان در تمام زندگیتون غم زده اید باید بگم که ما نمی تونیم در برابر به آتش کشیدن بیت فاطمه و اون مسمار و اون بازوی کبود و اون دیوار خونی خوشحال باشیم و به سریال های کمدی صدا و سیمای اسلامی (؟؟؟؟) بخندیم.امام صادق (علیه السلام) فرمودند : " رحم الله شیعتنا ، خلقوا من فاضل طینتنا و عجنوا من ماء ولایتنا ، یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا " " خداوند رحمت کند شیعیان ما را، (شیعیان ما) از اضافه‌ی گل ما خلق شدند و با آب ولایت ما عجین شده‌اند.با شادی ما خوشحال  و با غم ما اندوهگین می شوند " الحکم الزهراه ص468


قضیه فدک واختلاف بین ابوبکر صدیق و حضر ت فاطمه رضی الله عنهما

قضیه فدک واختلاف بین ابوبکر صدیق و حضر ت فاطمه رضی الله عنهما

 

 

 

مي‌گويند بعد از وفات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فاطمه پيش ابوبكر الصديق آمد و ارثي كه از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- برايش به جا مانده بود طلب كرد، اما ابوبكر ارث پدري او را به او نداد. اين را شيعه مي‌گويند در توجيه طلب كردن فاطمه فدك را اختلاف كرده‌اند. بعضي مي‌گويند: فدك از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- براي فاطمه ارث مانده بود، و بعضي ديگر مي‌گويند پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در روز خيبر فدك را به فاطمه هبه كرده بود.

طبق قول اول فدك از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ارث مانده بود، و در صحيح بخاري و مسلم و ديگر كتاب‌هاي حديث روايت شده كه بعد از وفات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فاطمه پيش ابوبكر الصديق -رضی الله عنه- آمد و از او خواست كه فدك و سهميه پيامبر از خيبر و غيره را به او بدهد چون ارث به جا مانده از پدرش مي‌باشد.

ابوبكر الصديق مي‌گفت: من از پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- شنيدم كه مي‌گفت: ما از خود چيزي به ارث نمي‌گذاريم، هر چه ما از خود به جا گذاشتيم صدقه است[1]، يا فرمود: آنچه ما بعد از خود گذاشتيم آن صدقه است[2]. سه روايت آمده است. و اينگونه ابوبكر به فاطمه خبر داد و در روايتي ديگر آمده است ما گروه پيامبران چيزي از خود به عنوان ارث باقي نمي‌گذاريم[3].

اما روايتي كه در صحيحين آمده است اين است ما از خود ارث باقي نمي‌گذاريم آنچه به جا گذاشتيم صدقه است، بنابراين فاطمه از ابوبكر ناراحت شد. پس فاطمه فكر مي‌كرد كه ابوبكر گفتة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را اشتباه فهميده يا اشتباه شنيده است، و فاطمه از اين استدلال مي‌كرد كه خداوند مي‌فرمايد: ﴿يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِنْ كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيماً حَكِيماً﴾. (النساء: 11). «خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش مى‏كند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد; و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بيش از دو دختر باشند، دو سوم ميراث از آن آنهاست; و اگر يكى باشد، نيمى (از ميراث،) از آن اوست. و براى هر يك از پدر و مادر او، يك ششم ميراث است، اگر (ميت) فرزندى داشته باشد; و اگر فرزندى نداشته باشد، و (تنها) پدر و مادر از او ارث برند، براى مادر او يك سوم است (و بقيه از آن پدر است); و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش يك ششم مى‏برد (و پنج ششم باقيمانده، براى پدر است). (همه اينها،) بعد از انجام وصيتى است كه او كرده، و بعد از اداى دين است -شما نمى‏دانيد پدران و مادران و فرزندانتان، كداميك براى شما سودمندترند!- اين فريضه الهى است; و خداوند، دانا و حكيم است».

اهل سنت در اين مسئله به دنبال عذر آوردن براي ابوبكر نيستند و بلكه به دنبال عذري براي فاطمه هستند كه كار او را توجيه كند، چون اهل سنت مي‌بينند كه ابوبكر از يك حديث كه به تواتر از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نقل شده استدلال مي‌كند، و اين حديث را ابوبكر و عمر و عثمان و خود علي و عباس و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابي وقاص و الزبير بن العوام همه از پيامبر روايت كرده‌اند كه فرمود ما ارث به جا نمي‌گذاريم و از ما ارث برده نمي‌شود هر آنچه به جا گذاشتيم صدقه است، پس فاطمه وقتي اين سخن را نپذيرفت اهل سنت كوشيده‌اند تا عذري براي فاطمه جستجو كنند، نه براي ابوبكر، چون از ديدگاه اهل سنت ابوبكر در حق فاطمه مرتكب خطايي نشده است. و مي‌گويند: فاطمه از ابوبكر ناراحت شد، مي‌گوييم وقتي خدا از ابوبكر راضي شده، ناراحت شدن فاطمه از او به او زياني نمي‌رساند، خداوند متعال مي‌فرمايد: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً﴾. (الفتح: 18). «خداوند از مؤمنان ـ هنگامى كه در زير آن درخت (بيعه‌الرضوان‌ كه‌ در حديبيه‌ انجام‌ گرفت) با تو بيعت كردند ـ راضى و خشنود شد; خدا آنچه را در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود مى‏دانست; از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى (يعنى فتح‌ خيبر) بعنوان پاداش نصيب آنها فرمود».

و ابوبكر -رضی الله عنه- در رأس مؤمناني بود كه در آن روز با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بيعت كردند، پس هر كس كه خدا و پيامبرش از او راضي باشد ناراحت شدن كسي ديگر براي او زياني ندارد.

و به تفصيل در اين بارة سخن خواهيم گفت.

اما اينكه مي‌گويند: فدك ارث است، ما مي‌گوييم پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: «إنا لا نورث ما تركنا صدقة» است و از ما ارث برده نمي‌شود، بنابراين در بعضي از طرق حديث كه در مسلم روايت شده اينگونه آمده «ما تركنا فهو صدقة» آنچه از خود به جا گذاشته‌ايم آن صدقه است. اهل بدعت اين حديث را تحريف مي‌كنند و مي‌گويند: ما نافيه است يعني ما صدقه‌اي از خود به جا نگذاشته‌ايم، و اهل سنت كلمه «ما» را موصوله قرار مي‌دهند و روايتي كه در صحيحين آمده همين‌طور است و روايت «ما تركنا فهو صدقة» اين را تاييد مي‌كند، و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از خود ارث به جا نمي‌گذارد بلكه طبق قول صحيح همه پيامبران از خود ارث به جا نمي‌گذارند و از آنها ارث برده نمي‌شود.

شيعه از آنچه خداوند در مورد زكريا مي‌گويد استدلال مي‌كنند، خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً﴾. (مريم: 6). «و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقيم است; تو از نزد خود جانشينى به من ببخش كه تا هم‌ وارث‌ من‌ باشد و هم‌ وارث‌ آل‌ يعقوب‌ (وراثت‌ در اينجا بنابر قول‌ راجح: وراثت‌ علم‌ و نبوت‌ است‌ نه‌ وراثت‌ مال، به‌ دليل‌ اين‌ حـديـث‌ شريف‌ رسول‌ الله -صلى الله عليه وآله وسلم-: «نحن‌ معاشر الأنبياء لا نورث» ما جماعت‌ انبيا ميراث‌ نمي‌گذاريم‌. پس‌ معني‌ سخن‌ زكريا -عليه السلام- اين‌ است‌ كه‌: آن‌ جانشين، علمي‌ را كه‌ نزد وي‌ و اولاد يعقوب‌ -عليه السلام- هست، ميراث‌ ببرد و به‌ سرپرستي‌ امور ديني‌شان‌ قيام‌ ورزد); و او را مورد رضايتت قرار ده!».

مي‌گويند: در اينجا ثابت شده كه پيامبران از خود ارث به جا مي‌گذارند، و همچنين خداوند دربارة سليمان مي‌گويد: ﴿وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ﴾. (النمل: 16).

«و سليمان وارث داوود شد، و گفت: «اى مردم! زبان پرندگان به ما تعليم داده شده، و از هر چيز به ما عطا گرديده; اين فضيلت آشكارى است».

و اينك تفسير اين دو آيه:

آيه اول: ﴿وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً﴾. در مورد اين آيه مي‌گوييم، اولا كه شايسته مرد صالحي نيست كه از خداوند بخواهد به او فرزندي بدهد كه فقط وارث مال و دارايي او باشد، پس چگونه چنين چيزي را براي پيامبري بزرگوار كه زكريا است مي‌پسنديم كه او از خدا بخواهد كه به او فرزندي بدهد تا وارث مال و دارايي او شود.

دوماً: مشهور است كه زكريا فقير بود و نجّاري مي‌كرد، پس زكريا چه مال و ثروتي داشت كه از خدا بخواهد كه به او فرزندي بدهد تا مال او را به ارث ببرد، بلكه قاعده كلّي در مورد پيامبران اين است كه آنها مال و ثروت نمي‌اندوختند، بلكه آن را در راه‌اي خير صدقه مي‌كردند.

سوم: سياق آيه ﴿يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾. بر همين دلالت مي‌كند، چند نفر از آل يعقوب بوده و رفته‌اند و جايگاه يحيي در آل يعقوب كجاست؟ آل يعقوب موسي و داود و سليمان و يحيي و زكريا و اقوامشان بودند بلكه همه پيامبران بني اسرائيل از آل يعقوب بودند، چون اسرائيل همان يعقوب است، و ديگر فرزندان يعقوب و بني اسرائيل كه پيامبر نبودند هم آل يعقوب هستند، پس سهميه يحيى چقدر خواهد شد؟ سپس يحيى به مسبب ديگر وارثان بايد از ارث محروم مي‌شد، پس ترديدي نيست كه ﴿يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾. سخن كساني را كه مي‌گويند منظور او به ارث بردن مال و ثروت بوده را رد مي كند، بلكه يعقوب را براي آن ذكر كرد چون كه يعقوب پيامبر بود و زكريا هم پيامبر بود، پس خواست كه فرزندش نبوت و علم و حكمت را از او و از آل يعقوب به ارث ببرد.

چهارم: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود ما گروه پيامبران از خود ارث به جا نمي‌گذاريم، يا اينكه فرمود از ما ارث برده نمي‌شود، هر چه از خود به جا گذاشتيم صدقه است، و در حديث آمده است پيامبران درهم و ديناري از خود به ارث نگذاشتند و بلكه آنها علم و دانش را به عنوان ارث بعد از خود به جا گذاشتند[4].

و اما آيه دوّم ﴿وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ﴾. همچنين در اينجا سليمان از پدرش داود مال و ثروت را به ارث نبرد و بلكه نبوت و حكمت و دانش را به ارث برد، به دو دليل:

يكي اينكه مشهور است كه داود صد زن داشت و سيصد كنيز و فرزندان زيادي داشت پس چگونه فقط سليمان از او ارث مي‌برد؟ بلكه برادران سليمان هم بايد ارث ببرند و تنها سليمان را وارث داود قرار دادن اگر وارثان ديگري باشد. درست نيست.

و اگر منظور ارث بدون مال و دارايي مي‌بود فايده‌اي نداشت كه در كتاب خدا ياد شود، زيرا طبيعي و بديهي است كه فرزند از پدر ارث مي‌برد، بنابراين خداوند از چيزي سخن گفته كه محقق است و نياز به گفتن ندارد، پس ترديدي نيست كه خداوند منظوري ديگر داشته است و آن به ارث بردن نبوت است، اما اينكه بعضي از شيعه مي‌گويند: فدك را پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در روز خيبر به فاطمه هديه كرده بود، و در كتابهايشان روايت مي‌كنند كه بعد از فتح خيبر و بعد از آن كه خداوند اين آيه را نازل كرد كه: ﴿وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً﴾. (الإسراء: 26). «و حق نزديكان را بپرداز، و (همچنين حق) مستمند و وامانده در راه را! و هرگز اسراف و تبذير مكن».

آنگاه پيامبر فاطمه را صدا زد و فدك را به او بخشيد[5].

تأملي كوتاه در اين مورد:

أولاً اين داستان دروغ است و اين آيه در اين وقت كه آنها مي‌گويند نازل نشده است و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فدك را به فاطمه نداده، بلكه صحيح اين است كه فاطمه -رضی الله عنها- به عنوان ارث پدري فدك را خواست، نه به اين دليل كه پيامبر فدك را به او هديه كرده است، و خيبر در اول سال هفتم هجري فتح شد، و زينب دختر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در سال هشتم هجري[6] وفات يافت، و دختر ديگرش ام كلثوم در سال نهم هجري در گذشت[7]، پس چگونه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فدك را به فاطمه هديه مي‌كند. و زينب و ام كلثوم را چيزي نمي‌دهد؟ پس اين اتهامي است كه به پيامبر مي‌زنند كه او ميان فرزندانش فرق مي‌گذاشته است. و بشير بن سعد وقتي نزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و گفت: اي پيامبر خدا من به پشرم باغي را هديه كرده‌ام و مي‌خواهم تو را گواه بگيرم.

پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: آيا به همه فرزندانت داده‌اي؟ گفت: نه.

پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: برو من بر ظلم و ستم گواهي نمي‌دهم[8].

پيامبر اين كار او را ظلم و ستم ناميد يعني اينكه ترجيح دادن فرزندان بر يكديگر ستم است، و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- كه بر ستم گواهي نمي‌دهد آيا خودش ستم مي‌كند؟ هرگز ايشان -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين نمي‌كند، و ما پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را از ستم پاك مي‌دانيم. و اگر فدك را به فاطمه هبه كرده است، يا فاطمه آن را تحويل گرفته، و يا تحويل نگرفته است، اگر آن را قبض كرده، پس چگونه چيزي را مطالبه مي‌كند كه در دست اوست؟ و اگر آن را قبض نكرده و تحويل نگرفته است، پس هبه اگر قبض نشود و به دست گرفته نشود گويا انجام نشده است. پس چه بگويند ارث فاطمه بوده و چه بگويند به او هبه شده سخنشان پوچ و بي‌محتوا است. و فدك نه ارث فاطمه بوده و نه به او هبه شده است، و امر شگفت انگيز در اين قضيه آن است كه بعد از وفات صديق -رضی الله عنه- عمر بن الخطاب -رضي الله عنه- خليفه شد، و سپس بعد از او عثمان -رضي الله عنه- خليفه شد، و بعد از او علي -رضی الله عنه- به خلافت رسيد، پس اگر فرض كنيم كه فدك به فاطمه تعلق داشته است، چه ارث او بوده و چه به او هبه شده باشد، به هر حال ملك او بوده، و او شش ماه بعد از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- وفات يافت، پس فدك بعد از او به چه كسي تعلق مي‌گيرد؟ بايد به ورثه برسد، و يك چهارم آن به علي مي‌رسد، و باقي آن به الحسن و الحسين و زينب و ام كلثوم -رضی الله عنهم- تعلق مي‌گيرد، و وقتي علي خليفه شد فدك را به فرزندانش نداد، پس اگر ابوبكر و عمر و عثمان به خاطر ندادن فدك به صاحبان آن ظلم كرده‌اند، پس همچنين علي ظلم كرده است، چون او فدك را به صاحبان آن نداد و به فرزندانش آن را نداد، و او نبايد چنين كاري مي‌كرد.

ما همه را ابوبكر و عمر و عثمان و علي -رضی الله عنهم- را پاك و منزه مي‌دانيم. پس فدك را پيامبر به فاطمه هبه نكرده بود، و همچنين به عنوان ارث پيامبر نبود كه به او برسد.

و مي‌گويند وقتي فدك را به فاطمه ندادند ناراحت شد و پيش قبر پدرش رفت و به او شكايت كرد، بايد گفت كه اين دروغ است و چنين كاري شايسته فاطمه -رضی الله عنها- نيست، زيرا خداوند در مورد بنده صالح و پيامبر بزرگوار يعقوب -عليه السلام- مي‌گويد: ﴿قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ﴾. (يوسف: 86). «گفت: من غم و اندوهم را تنها به خدا مى‏گويم (و شكايت نزد او مى‏برم)! و از خدا چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد».

پس چگونه شايسته فاطمه است كه شكايت پريشان حالي و اندوه خود را بعد از وفات پيامبر به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- برده باشد، ما فاطمه را بزرگتر از اين مي‌دانيم و مي‌گوييم كه او شكايت پريشان حالي و غم و اندوه خود را به كسي جز خداوند نمي‌برد.

و اينكه مي‌گويند فاطمه از ابوبكر ناراحت شد و همچنان كه از او ناراحت بود از دنيا رفت، بله فاطمه ناراحت شد و ما گفتيم، ما به دنبال عذري براي فاطمه هستيم، و به دنبال عذري براي ابوبكر نيستيم كه كار او را توجيه كنيم، و فاطمه معصوم نبود، و مشهور است كه ابوبكر رفت و كوشيد او را راضي كند تا آن كه او راضي شد، چنان كه بسياري از علما اين را از شعبي روايت كرده‌اند[9]، و شعبي از بزرگان تابعين بود و خداوند حقيقت امر را بهتر مي‌داند.

و همچنين معروف است كه اسما بنت عميس همسر ابوبكر الصديق فاطمه را غسل داد، پس چگونه همسر ابوبكر الصديق او را غسل مي‌دهد و ابوبكر از مرگ او با خبر نمي‌شود؟ و روايت صحيح اين است كه فاطمه را در شب دفن كردند و ابوبكر خبر نشد.

 


[

قضيه فدك چه بود و عمر چگونه با حضرتزهرا(س) برخورد كرد؟

 

» در مورد آنچه پيرامون تاريخ اهل بيت(ع) و برخورد خلفا با ايشان گفته مى‏ شود مسلماً نبايد هر چه از زبان اين و آن، بويژه مداحان گفته مى‏ شود را بدون بررسى و تحقيق پذيرفت، بلكه در اين باره بايد شواهد تاريخى و ديدگاه بزرگان و عالمان برجسته را ملاك قرار داد. در خصوص مسأله‏اى كه پيرامون فدك نقل كرده‏ايد روايات مسلم تاريخى وجود دارد كه در كتب خود اهل سنت دقيقاً نقل شده است.
       ابن ابى الحديد معتزلى كه فردى عالم و سنى مذهب است مى‏نويسد: «ابراهيم بن سعيد ثقفى از ابراهيم بن ميمون از عيسى بن عبداللَّه بن محمد بن على بن ابى‏طالب(ع) از پدرش، از جدش از على(ع) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: فاطمه(س) نزد ابوبكر رفت و به او فرمود: پدرم فدك را به من بخشيد وعلى و امّ‏ايمن بر اين مطلب گواهند. گفت: تو جز حق و راستى چيزى به پدرت نسبت نمى‏دهى، من آن را به تو بخشيدم و بعد تكه‏اى از پوست طلبيد و سند فدك را براى حضرت زهرا نوشت. حضرت از نزد او خارج شد و در بين راه به عمر رسيد. عمر پرسيد: اى فاطمه! از كجا مى‏آيى؟ گفت: از نزد ابوبكر مى‏آيم. به او گفتم كه رسول خدا فدك را به من بخشيده و على و امّ‏ايمن نيز بر اين مطلب گواهند. وى فدك را به من برگرداند و اين نوشته را به من داد. عمر نوشته را از آن حضرت گرفت و نزد ابوبكر آمده گفت: تو فدك را به فاطمه داده‏اى و سندش را نوشته‏اى؟ گفت: آرى. گفت: على به سود خود گواهى مى‏دهد و امّ‏ايمن يك زن است. بعد آب دهان بر روى آن سند انداخته نوشته را پاك و سند را پاره كرد.
       روايت شده كه ابوبكر پس از گواهى اميرالمؤمنين(ع) دستور داد فدك را به حضرت زهرا بدهند. عمر بر اين حكم ابوبكر اعتراض كرده نوشته را پاره كرد، (شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 274).


حديث ثقلين

 
اساس هدايت اسلام تعليماتي است که دين اسلام براي انسان آورده است تا صراط مستقيم را به او شناسانده و او را به پيمودن آن موفق سازد. اين تعليمات در دو رکن پيوسته به هم گرد آمده است:
قرآن و حديث. دو رکني که طلب هدايت از هر يک از آن دو، بدون رجوع به ديگري امکان پذير نيست.
تصور اين که با قرآن کريم بدون مراجعه به عترت و احاديث و تعاليم آن، مي توان به «هدايت فعليه» رسيد، درست نيست و برخلاف خود قرآن کريم و وصيت هاي مکرر و موکد پيامبر اکرم (ص) است، چنان که تعليمات عترت نيز بدون عرضه تعليمات آنان بر قران کريم درست نيست و برخلاف تعليمات خود عترت است، بلکه دو صورت ياد شده اصلا تمسک (چنگ ز دن و پيروي کردن) نيست، نه تمسک به قرآن و نه تمسک به عترت .
اين موضوع بسيار مهم، در حديث نبوي مسلم الصدور؛ يعني «حديث ثقلين» به روشني تبيين شده است.

«اني تارک فيکم الثقلين ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدي – احدهما اعظم من الاخر کتاب الله حبلٌ ممدود من السماء الي الارض، و عترتي اهل بيتي، و لن يفترقا حتي يردوا علي الحوض فانظروا کيف تخلفوني فيهما.»
من در بين شما دو چيز گرانقدر را مي گذارم که تا وقتي به آن دو تمسک جوييد، بعد از من گمراه نمي شويد يکي از آن دو از ديگري بزرگتر است : کتاب خدا که طناب کشيده شده از آسمان به زمين است و عترت من خاندان من و از يکديگر جدا نمي شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند. پس بنگريد که در نبود من (به جاي من) چگونه با آنان رفتار مي کنيد.

«حديث ثقلين» از پرآوازه ترين احاديث گنجينه هاي حديث مسلمان است و بزرگان مذاهب اسلامي در کتاب هايشان، اعم از صحاح و سنن و مسائيد و تفاسير و سيره ها و تواريخ و لغت و
غير اين ها، از اين حديث ياد کرده اند. شيعيان اين حديث صحيح و متواتر را يکي از دلائل امامت و وصايت بلافصل حضرت اميرالمومنين (ع) مي دانند و آن را به هشتاد و دو طرق، با عباراتي متفاوت از پيامبر اکرم (ص) روايت کرده اند. اهل سنت نيز اين حديث را بهتر دانسته و آن را از ده ها طريق و از بيست و اندي صحابه پيامبر (ص) روايت کرده اند. از آن جمله مي توان به اين احاديث اشاره کنيم:
ـ امام احمد حنبل، از طريق ابي سعيد خدري از رسول خدا (ص) نقل مي کند که فرمود:
اني تارک فيکم الثقلين احد هما اکبر من الاخر، کتاب الله حبل ممدود من السماء الي الارض و عترتي اهل بيتي و انهما لن يفترقا حتي يرد علي الحوض ـ حاکم نيشابوري نيز از طريق زيد بن ارقم از رسول خدا (ص) نقل مي کند:
اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و اهل بيتي و انهما لن يفترقا حتي يرد اعلي الحوض
ـ ترفدي در سنن خود از طريق زيدبن ارقم نقل مي کند که رسول خدا (ص) فرمود:
اني تارک فيکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا ابعدي، احدهما اعظم من الآخر، کتاب الله جمل ممدود من السماء الي الارض و عترتي اصل بيتي. و  لن يتفرتا حتي يردا علي الحوض فانظرو ا کيف تخلفوني فيما.
ـ عبدا الملک خرگوشي در کتاب خود به نام «شرف النبوه» نقل کرده است:
اني تارک فيکم الثقلين: کتاب الله و عترتي. فإن تمسکتم بهما لن تضلوا من بعدي همچنين کساني مانند خطيب تبريزي، شمس الدين سخاوي شافعي، عامر بن ليلي الغفاري. محب الدين طبري و … نيز اين حديث را نقل کرده اند.
در اين راستا مي توان درس هايي را از حديث ثقلين آموخت و بر دلالت اين حديث بر امامت اهل البيت ـ عليه السلام ـ متذکر شد: 

1ـ از حديث وجوب پيروي فهميده مي شود.     
2ـ پيروي از اهل البيت (ع) بر امت واجب است.
3ـ پيروي از اهل البيت (ع) همچون پيروي از قران است 
4ـ لفظ «ثقلين» دليل بر وجوب پيروي است.    
5ـ امر به اعتصام دليل بر وجوب پيروي است.
6ـ لفظ«اخذ»در حديث دليل بر وجوب پيروي است.
7ـ جدا نشدن قرآن و عترت از يكديگر، دليل بر وجوب پيروي است.
8ـ قرآن و اهل البيت (ع) توام و با يكديگر مي باشند.
9ـ دلالت حديث بر عصمت امامان از اهل البيت (ع)
10ـ دلالت حديث بر اعلميت و افضليت اهل البيت (ع) و ساير موارد …


پس از اينکه بر روايت بزرگان علم حديث نسبت به حديث ثقلين آگاه شديم، به ناچار مي بايست بر گفتار بعضي از متعصبين گذشته اهل سنت در ايراد و اشكال بر اين حديث متذکر شويم و به بيان سستي و بي اعتباري سخن آنان پرداخت که به دليل گستردگي بحث و لزوم پاسخگويي به تک تک تعارضات مي بايست به کتاب کبير «عبقات الانوار» تأليف علامه «ميرحامد حسين نيشابوري هندي» رجوع کرد.

حديث ثقلين بر هر مسلماني محبت قطعي است. پيام پيامبر اکرم (ص) در اين حديث اين است : «من در ميان شما امت، دو يادگار گرانقدار باقي مي گذارم که تا هنگامي که به آن دو تمسک جوييد، گمراه نخواهيد شد. يکي کتاب خدا (قرآن) و ديگري عترت من.»

حديث ثقلين همانگونه که دلالت مي کند بر امامت دوازده امام از اهل البيت (ع) و امامت و خلافت بلافصل علي (ع) بعد از رسول خدا (ص) همچنين دلالت مي کند بر وجود امام دوازدهم حجه الله المنتظر و بقاي وجود شريف آن حضرت ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ زيرا اين حديث دلالت مي-کند بر عدم جدايي کتاب و عترت تا روز قيامت و تا لحظه ورود بر حوض ـ پس همانگونه که قرآن مجيد تا روز قيامت باقي است، همچنين واجب است که کسي از اهل البيت وجود داشته باشد که شايسته براي تمسک و و اقتدا به او باشد و امام زمان خود باشد و حجت وقت از عترت طاهره تا روز قيامت.

برگرفته از کتاب: خلاصه عبقات الانوار حديث ثقلين تاليف: ميرحامد حسين هندي
ترجمه دکتر سيد حسن افتخارزاده.

حديث ثقلین

 

حدیث ثقلین یکی از حدیث‌های متواتر پیامبر اسلام است.

انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی: کتاب الله فیه‌الهدی والنور حبل ممدود من السماء الی الارض وعترتی اهل بیتی وان اللطیف الخبیر قد اخبرنی‌انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض وانظروا کیف تخلفونی فیهما

«من در میان شما دو امانت نفیس و گرانبها می‌گذارم یکی کتاب خدا قرآن و دیگری عترت و اهل بیت خودم. مادام که شما به این دو دست بیازند هرگز گمراه نخواهید شد و این دو یادگار من هیچ گاه از هم جدا نمی‌شوند.»

همچنین ام سلمه از پیامبر اسلام حدیثی با همان مضمون حدیث ثقلین نقل می‌کند که وی گفت: «علی با قرآن است و قرآن با علی است، آنها از هم جدا نمی‌شوند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند[۱][۲][۳]».

میر حامد حسین نام این اشخاص را آورده‌است. همچنین صحّت حدیث ثقلین توسط رساله‌ای که «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» در مصر در چند سال پیش در مورد این حدیث چاپ کرد به اثبات رسیده‌است.[۴]

حدیث ثقلین از موارد اختلاف اهل تسنن و تشیع است. شیعیان اهل تسنن را به این موضوع متهم می‌کنند که پیشوای ایشان، عمر بن خطاب با قول معروف خویش _«حسبنا کتاب الله»[۵]_ رهنمودهای این حدیث نبوی را زیر پا گذاشته‌است.

معنای ثقل

این حدیث شریف، به «حدیث ثَقَلیْن» مشهور است. واژه ثَقَلَیْن تثنیه «ثَقَل» است، و کلمه ثَقَل در لغت به معناى متاعى است که مسافر با خود حمل مى کند.البتّه عدّه اى از محدّثان و لغویان، این کلمه را «ثِقْلَیْن» - یعنى به کسر ثاء و سکون قاف - قرائت کرده اند، که در این صورت تثنیه «ثِقْل» خواهد بود، و ثِقْل در لغت به معناى بار سنگین و گنج آمده است

نامه محرمانه وزير اطلاعات به حضرت امام(ره) يك ماه پس از پذيرش قطعنامه/ آيا به امام جام زهر نوشاندند؟

 

 گروه تاریخ: پس از گذشت بیست و چهار سال از پذیرش قطع نامه ۵۹۸ و پایان جنگ هنوز گفتگو‌ها درباره نحوه تصمیم گیری درباره این مسئله از رازهای تاریخ انقلاب به حساب می‌‌آید. در سال‌های اخیر اکبر هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی با انتشار برخی اسناد و گفتگوهای متعدد به تبیین این مسئله پرداخته‌اند اما هنوز نقطه اصلی این ماجرا که شبهه تحمیل پذیرش قطع نامه ۵۹۸ به امام خمینی(ره) است، در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.

به گزارش رجانیوز، آنچه مسلم است اینکه اين باور که عده‌ای جام زهر پذیرش قطع‌نامه را به حضرت امام (ره) نوشاندند، مسئله‌ای بود که از همان دقايق ابتدايي پذيرش قطعنامه به صورت يك باور عمومي درآمد. و این در حالی است که هنوز دست اندركاران وقت نتوانسته‌اند، پاسخ دقيقي به آن دهند.

اخيرا گروه تاريخ رجانيوز  به سندي محرمانه دست پيدا كرد كه در آن حجت الاسلام و المسلمين محمدي ري شهري، ‌وزير وقت اطلاعات يك ماه پس از پذيرش قطع نامه در نامه‌اي به حضرت امام خمینی(ره) شيوع شايعاتي درباره نوشاندن جام زهر به حضرت امام (ره) در ماجرای پذیرش قطعنامه، به ایشان گزارش كرده است كه اين نامه علي رغم اهميت فوق العاده آن هیچگونه پاسخی را از جانب امام (ره) دریافت نمی‌کند.

 در بخشي از اين نامه آمده است: در تحليل حوادث اخير  و مشخصا موضوع آتش بس، اين شايعه در سطح وسيع مطرح است كه ديدگاه حضرت امام در مسائل اصولي نظام و از جمله جنگ با ديدگاه مسئولين كشور متفاوت است. اختلاف اين دو ديدگاه موجب اصلي تحميل صلح است و در حقيقت مسئولين كشور اين زهر را به كام امام ريختند.اين را بعضي آقايان حتي در بعضي از جلسات مطرح مي‌كردند، حتي در آن جلسه‌اي كه براي خواندن اين مساله صلح در آن جلسه هم اين مساله به نحوي مطرح شد.

 در ادامه اين نامه مهم وزير اطلاعات آمده است: متاسفانه اين شايعه خطرناك كه ابتدا توسط تعدادي از افراد تندرو مطرح گرديد،طبق گزارشات اكنون به صورت يك اعتقاد در قشر وسيعي از سپاه، بسيج و وزارت اطلاعات و عموما ارگان‌ها و افراد انقلابي در حال گسترش است.

محمدي ري شهري در این نامه هدف اصلي رواج اين شايعات را حذف هاشمي رفسنجاني عنوان می‌کند.

اما شاید مهمتر از متن و محتوای این نامه تاریخی، سکوت حضرت امام (ره) در پاسخ به این نامه باشد. پاسخی که شاید نقض کننده بسیاری از مدعیاتی باشد که در سال‌های اخیر در قبال موضوع پذیرش قطعنامه مطرح شده است